مى گفتند : فلانى است . مى گفت : چه بسا مردانى كه در راه خدا متحمل رنج بزرگ شدهاند و از گناه كشته شدن آنان فلانى و فلانى - يعنى على و معاويه - رستگارى نخواهند يافت .
گويم [ ابن ابى الحديد ] : اى كاش مى دانستم او چگونه خود را از اين موضوع تبرئه مى كرده است و حال آن كه همو سرچشمه اين فتنه بوده است بلكه اگر عمرو عاص نمى بود اين موضوع صورت نمى گرفت . ولى خداوند متعال اين سخن و نظاير آن را بر زبان او جارى فرموده است تا حالت شك و ترديدش آشكار و معلوم شود كه در كار خود داراى بينش روشن نيست .
نصر بن مزاحم گويد : يحيى بن يعلى ، از صباح مزنى ، از حارث بن حصن ، از زيد بن ابى رجاء ، از اسماء بن حكيم فزارى نقل مىكند كه مى گفته است : در جنگ صفين همراه على ( ع ) و زير پرچم عمار بن ياسر بوديم . به هنگام ظهر كه ما با گليم سرخى براى خود سايبان درست كرده بوديم مردى كه صفها را پشت سر مى گذاشت و گويى آنها را مى شمرد پيش آمد و به ما رسيد . پرسيد : كداميك از شما عمار بن ياسر است عمار گفت : من عمارم . پرسيد : همان كه كنيهاش ابو يقظان است گفت : آرى .
گفت : مرا با تو سخنى است ، آيا آشكارا بگويم يا پوشيده عمار گفت : خودت هر گونه مى خواهى بگو . گفت : آشكارا مى گويم . عمار گفت : بگو . گفت : من از پيش خاندان خود در حالى كه با بينايى نسبت به حقى كه بر آن هستيم بيرون آمدم و در گمراهى آن گروه هم هيچ شك و ترديدى نداشتم و مى دانم كه ايشان بر باطلند و تا ديشب هم بر همين حال بودم ولى ديشب به خواب ديدم سروشى پيش آمد اذان گفت و گواهى داد كه خدايى جز خداوند نيست و محمد ( ص ) رسول خداوند است و بانگ نماز برداشت ، موذن آنان هم همين گونه انجام داد و صف نماز بر پا شد ما نمازى يكسان گزارديم و كتابى يكسان تلاوت كرديم و دعايى يكسان خوانديم . از ديشب گرفتار شك شدم و شبى را گذراندم كه جز خداوند متعال كسى نمى داند بر من چه گذشته است .
چون شب را به صبح آوردم نزد امير المومنين رفتم و آن را براى او بازگو كردم فرمود : آيا عمار بن ياسر را ديدهاى گفتم : نه . گفت : او را ملاقات كن و بنگر چه
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 135
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص١٣٥