خداى كوشش شما را به گمراهى كشاند . وانگهى تو اى ذوالكلاع چنين مى پنداشتيم كه تو سوداى دين داشته باشى . ذو الكلاع گفت : اى ابو شجاع از اين سخن درگذر به خدا سوگند نيك مى دانم كه معاويه برتر از على عليه السلام نيست ، ولى من براى خون عثمان جنگ مى كنم . گويد : ذوالكلاع در آن جنگ در آوردگاه كشته شد و خندف بن بكر بكرى او را كشت . نصر گويد : عمرو ، از حارث بن حصيره براى ما نقل كرد كه پسر ذو الكلاع كسى پيش اشعث بن قيس فرستاد و از او خواست جسد پدرش را به او تسليم كند .
اشعث گفت : بيم آن دارم كه امير المومنين مرا در اين باره متهم كند . اين كار را از سعيد بن قيس كه در جناح راست لشكر است بخواه . پسر ذو الكلاع پيش معاويه رفت و از او اجازه رفتن به لشكرگاه على عليه السلام را خواست تا جسد پدرش را ميان كشتگان جستجو كند . معاويه به او گفت : على از اينكه كسى از ما به لشكرگاه او برود جلوگيرى كرده است و مى ترسد كه مبادا افراد سپاهش را بر او تباه كنند . پسر ذوالكلاع برگشت و كسى پيش سعيد بن قيس فرستاد و از او در اين مورد اجازه خواست . سعيد گفت : ما ترا از وارد شدن به لشگرگاه خود منع نمى كنيم و امير المومنين اهميتى نمى دهد كه كسى از شما وارد لشكر گاهش شود ، در آى . او از جانب ميمنيه وارد شد و گشت و جسد پدرش را پيدا نكرد . آن گاه به جانب ميسره آمد و جستجو كرد و پيدا نكرد . سرانجام آن را در حالى يافت كه پايش را به يكى از ريسمانهاى خيمهيى بسته بودند . او آمد و كنار در خيمه ايستاد و گفت : اى اهل خيمه سلام بر شما باد پاسخ داده شد : و بر تو سلام . گفت : آيا به ما در مورد برخى از ريسمانهاى خيمه خود اجازه مى دهيد - و فقط برده سياهى همراهش بود نه كس ديگرى - گفتند : آرى به شما اجازه داديم و افزودند : در پيشگاه خداوند و از شما پوزش مى خواهيم ، چه اگر ستم او بر ما نمى بود با او اين چنين كه مى بينيد نمى كرديم .
پسرش پياده شد و ديد جسد پدرش كه بسيار تنومند بود آماس كرده است و نتوانست آن را از زمين بردارد . گفت آيا جوانمردى كه يارى كند پيدا مىشود خندف بكرى بيرون آمد و به آن دو گفت : كنار برويد . پسر گفت : اگر كنار برويم چه كسى او را
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 118
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص١١٨