عبيد الله بن عمر بن حسن بن على پيام داد : مرا با تو كارى است به ديدار من بيا .
حسن عليه السلام با او ديدار كرد . عبيد الله به او گفت : پدرت همه افراد قريش را سوگوار كرده است و مردم او را خوش نمى دارند . آيا موافقى كه او را از خلافت خلع كنيم و تو عهدهدار حكومت شوى فرمود : به خدا سوگند اين كار هرگز صورت نخواهد گرفت . سپس فرمود : اى پسر خطاب به خدا سوگند ، گويى تو را مى بينم كه امروز يا فردا كشته شوى . همانا كه شيطان تو را فريب داده و اين كار را در نظرت آراسته است و تو را در حالى كه بر چهره خود عطر آميخته با زعفران ماليدهاى كه زنان شامى جايگاهت را ببينيد به جنگ آورده است و به زودى تو را خواهد كشت و رخسارت خاك آلوده خواهد شد .
نصر گويد : به خدا سوگند هنوز چيزى از سپيدى آن روز باقى بود [ هوا كاملا تاريك نشده بود ] كه عبيد الله بن عمر كشته شد . او در حالى كه ميان فوجى آراسته معروف به « سبز پوشان » قرار داشت و شمار آن چهار هزار تن بود و همگان جامه سبز بر تن داشتند جنگ مى كرد . حسن عليه السلام ناگاه مردى را ديد كه نيزه خود را به چشم كشتهيى فرو برده و مشغول بستن پاى آن كشته به پاى اسب خود است . حسن عليه السلام به كسانى كه همراهش بودند گفت : بنگريد اين كيست مردى از قبيله همدان بود و آن كشته هم عبيد الله بن عمر بود كه همان مرد همدانى او را سر شب كشته بود و تا صبح بر سر او ايستاده بود . نصر مى گويد : راويان در مورد قاتل عبيد الله عمر اختلاف نظر دارند . قبيله همدان مدعى بوده است ما او را كشتهايم و قاتل او هانى بن خطاب همدانى است كه نيزه بر چشم او زده است و همان روايت را نقل مى كنند . قبيله حضر موت هم مى گويد : ما او را كشتهايم ، قاتل او مالك بن عمرو حضرمى است . قبيله بكر بن وائل هم مى گويد : ما او را كشتهايم و محرز بن صحصح كه از خاندان تيم اللات بن ثعلبه است او را كشته و شمشيرش را كه نامش وشاح بوده به غنيمت گرفته است .
چون سال جماعت فرا رسيد معاويه آن شمشير را از قبيله ربيعه كوفه مطالبه كرد . گفتند : مردى به نام محرز بن صحصح از قبيله ربيعه بصره او را كشته است .
معاويه كسى پيش او فرستاد و شمشير را از او گرفت .
نصر گويد : و روايت شده است كه قاتل عبيد الله بن عمر ، حريث بن جابر حنفى
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 115
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص١١٥