مقطع بر او سخت حمله كرد و سرعت و شدت حمله چنان بود كه ابن مقيدة الحمار را به وحشت انداخت و گريخت . مقطع همچنان او را تعقيب كرد . ابن مقيدة از كنار خرگاه معاويه گذشت و معاويه او را مى ديد كه مقطع همچنان در پى اوست .
هر دو از محل معاويه مقدار بسيارى فراتر رفتند . چون مقطع برگشت و ابن مقيده هم پس از او باز آمد ، معاويه بر او بانگ زد كه اين عراقى با شتاب ترا از ميدان به در كرد . گفت : اى امير آرى چنين كرد . سپس مقطع هم برگشت و در جايگاه خويش ايستاد .
نصر مى گويد : چون سال « جماعت » فرا رسيد و مردم با معاويه بيعت كردند معاويه از مقطع عامرى جويا شد . او را پيدا كردند و پيش معاويه آوردند كه پيرى سالخورده بود . همين كه معاويه او را ديد گفت : افسوس كه اگر در اين سن و سال نبودى امروز از انتقام من جان به سلامت نمى بردى . مقطع گفت : ترا به خدا سوگند مى دهم مرا بكشى و از رنج زندگى آسودهام كنى و مرا به ديدار خداوند نزديك سازى . معاويه گفت : من ترا نمى كشم و به تو نيازى دارم . مقطع پرسيد : نيازت چيست گفت : دوست دارم مرا به برادرى بپذيرى . گفت : ما و شما در راه خدا از يكديگر جدا شدهايم و با يكديگر جمع نخواهيم شد تا خداوند ميان ما و شما در آخرت حكم فرمايد .
معاويه گفت : دختر خود را به همسرى من درآور . گفت : من تقاضاى قبلى تو را كه از اين بر من سبك تر بود نپذيرفتم . گفت : از من صلهاى بپذير . گفت : مرا به آنچه كه پيش توست نيازى نيست و از پيش معاويه بيرون رفت و از او چيزى نپذيرفت . نصر مى گويد : سپس مردم روياروى شدند و جنگى سخت كردند و افراد قبيله طى همراه امير المومنين جنگى نمايان كردند و رجز خواندند و پيشروى كردند و دلاوران بسيارى از ايشان كشته شدند . يك چشم بشر بن عوس طايى بركنده شد و او كه از مردان بزرگ و دليران سواركار قبيله طى بود پس از جنگ صفين از آن روز ياد مى كرد و مى گفت : دوست مى داشتم كه كاش در آن روز كشته مى شدم و كاش چشم سالم من هم چون ديگرى بركنده مى شد و اين ابيات را سرود :
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 107
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص١٠٧