تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 103

مساهمون:

ص١٠٣
سپس دنباله‌هاى آويخته زره خود را به غلام سياهش كه اسلم نام داشت سپرد . به خدا سوگند گويى هم اكنون به موهاى مجعد او مى نگرم ، سپس هر يك به سوى هماورد خويش حركت كرد و من اين بيت ابو ذؤيب هذلى را به ياد آوردم كه مى گويد : « در حالى كه سواران ايستاده بودند آن دو پياده به نبرد پرداختند و هر دو دلير و آزموده بودند » . مردم در حالى كه لگام اسبهاى خود را در دست داشتند به سرانجام كار آن دو مى نگريستند . آن دو مدتى از روز خود را به جنگ با شمشير سپرى كردند و چون زره و جامه جنگ هر دو كامل و استوار بود هيچيك بر ديگرى پيروز نشد . تا آنكه عباس متوجه شكافى در زره مرد شامى شد و دست انداخت و آن را تا قفسه سينه‌اش دريد و سپس در حالى كه محل شكاف زره براى او آشكار بود بر او حمله كرد و چنان ضربتى زد كه ريه‌هاى او را از هم دريد و مرد شامى سرنگون بر زمين افتاد . مردم چنان تكبيرى گفتند كه زمين زير پايشان به لرزه درآمد و عباس ميان مردم بلند مرتبه شد . ناگاه شنيدم كسى از پشت سرم اين آيه را تلاوت مىكند : « با ايشان جنگ كنيد كه خداوند آنان را با دستهاى شما عذاب كند و رسوا سازد و شما را بر ايشان يارى دهد و سينه‌هاى مردمى را كه مؤمنند شفا بخشد و خشم دلهاى ايشان را ببرد و خداوند توبهء هر كس را بخواهد مى پذيرد و خدا داناى درست كردار است » برگشتم ديدم امير المومنين عليه السلام است . به من فرمود : اى ابا الاغر اين كسى كه با دشمن ما نبرد مى كرد كيست گفتم : برادر زاده شما عباس بن ربيعه بود . فرمود : آرى هموست . سپس فرمود : اى عباس مگر تو و ابن عباس را از اينكه مركز فرماندهى خود را رها كنيد و عهده‌دار جنگ شويد منع نكردم گفت : آرى چنين بود . على فرمود : « پس چه چيزى تو را بازداشت از آنچه كه بر تو معلوم بود » گفت : اى امير المومنين آيا به نبرد تن به تن فراخوانده شوم و نپذيرم فرمود : آرى ، اطاعت فرمان امامت سزاوارتر و مهمتر از پاسخ دادن به خواسته دشمن توست . على عليه السلام به خشم آمد و چين بر جبين انداخت تا آنجا كه گفتم هم اكنون به شدت اعتراض خواهد كرد ،