تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 101

مساهمون:

ص١٠١
« قوم را فراخواندم و از آن ميان گروهى از سواركاران همدان كه فرومايه نيستند دعوتم را پذيرفتند . سواركارانى از تيره‌هاى شاكر و شبام همدان كه در بامداد جنگ گوشه‌گير و درمانده نيستند . . . » نصر مى گويد : عمرو بن شمر براى من چنين نقل كرد كه سپس على عليه السلام ميان دو صف ايستاد و معاويه را فراخواند ، و چون مكرر او را فراخواند معاويه گفت : بپرسيد چه مى خواهد . على ( ع ) فرمود : خوش دارم پيش من آيد تا با او فقط يك سخن بگويم . معاويه در حالى كه عمرو عاص همراهش بود مقابل على ( ع ) آمد . و همين كه آن دو نزديك على رسيدند به عمرو عاص توجهى نكرد و به معاويه فرمود : واى بر تو به چه سبب بايد مردم ميان من و تو كشته شوند و به يكديگر ضربه بزنند خودت به جنگ تن به تن با من بيا هر يك از ما كه هماورد خود را كشت حكومت از - او باشد . معاويه به عمرو نگريست و پرسيد : اى ابا عبد الله نظر تو در اين باره چيست گفت : اين مرد با تو انصاف داده است و بدان كه اگر از نبرد با او خوددارى كنى تا وقتى كه بر پشت زمين يك فرد عرب وجود دارد ننگ و نكوهش بر تو و فرزندانت جاودانه خواهد بود . معاويه گفت : اى پسر عاص هرگز چون منى در مورد خود فريب نمى خورد ، كه به خدا سوگند هيچ دليرى هرگز با پسر ابى طالب نبرد نكرده است مگر اينكه على زمين را از خونش سيراب ساخته است . و معاويه همچنان كه عمرو همراهش بود بازگشت و به آخر صفهاى خود پيوست . على عليه السلام كه چنين ديد خنديد و به جايگاه خويش بازگشت . نصر مى گويد : در روايت جرجانى چنين آمده است كه معاويه به عمرو گفت : اى واى بر تو كه چه نادان و كم خردى ، با آنكه افراد قبايل عك و جذام و اشعرى ها از من دفاع و حمايت مى كنند مرا به نبرد تن به تن با او فرا مى خوانى نصر گويد : معاويه در باطن بر عمرو كينه به دل گرفته بود ولى در ظاهر به او گفت : اى ابا عبد الله چنين گمان دارم كه آنچه گفتى شوخى مى كردى . چون معاويه
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 101 | ابن أبي الحديد / محمود مهدوى دامغانى