تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 99

مساهمون:

ص٩٩
از شاميان برخورد كه بر صف عراقيان حمله برده بود و باز مى گشت ، آن دو ضربتى به يكديگر زدند ، ابو ايوب چنان شمشيرى برگردنش زد كه آن را گرداگرد بريد ولى سرش بر پيكرش همچنان باقى ماند ولى مردم از اين ضربت او در ترديد بودند و باور نداشتند تا آنكه اسبش او را به صف شاميان رساند و آنجا سرش از پيكرش جدا شد و مرده در افتاد . على عليه السلام فرمود : به خدا سوگند من از ثابت ماندن سر آن مرد بر پيكرش بيشتر شگفت كردم تا ضربه اين مرد ، گر چه اين ضربه غايت هنر نمايى بود . و چون ابو ايوب آمد و در پيشگاه على ( ع ) ايستاد ، على به او فرمود : به خدا سوگند تو چنانى كه آن شاعر گفته است : « پدران ما اين گونه ضربه زدن را به ما آموختند و ما همان گونه به پسران خويش آموختيم » . نصر مى گويد : چون اين روز با همه نبردهايى كه در آن بود سپرى شد ، فردا كه هشتمين روز از روزهاى صفين بود هر دو گروه همچنان روياروى بودند . مردى از شاميان بيرون آمد و هماورد خواست ، مردى از عراقيان به نبرد او بيرون شد و آن دو ميان صف جنگى سخت كردند ، سپس عراقى گريبان شامى را گرفت و هر دو از اسب بر زمين افتادند و هر دو اسب گريختند . مرد عراقى شامى را درافكند و بر سينه‌اش نشست و مغفر او را گشود و مى خواست سرش را ببرد ناگاه متوجه شد كه او برادر تنى خود اوست ، متوقف ماند . ياران على ( ع ) بر او بانگ زدند كه معطل نكن او را بكش . گفت : او برادر من است . گفتند : پس رهايش كن . گفت : به خدا سوگند تا امير المومنين اجازه ندهد رهايش نمى كنم . به على ( ع ) خبر داده شد . به او پيام فرستاد رهايش كن . او را رها كرد كه برخاست و به صف معاويه پيوست . نصر گويد : محمد بن عبيد الله ، از جرجانى براى ما نقل كرد كه مى گفت : سوار كار دلير معاويه كه او را به نبرد هماوردان دلير و سترگ مى فرستاد ، غلامش حريث بود . او سلاح جنگى معاويه را مى پوشيد و خود را شبيه او مى ساخت و هرگاه جنگ مى كرد مردم مى گفتند : اين معاويه است . معاويه او را فراخواند و به او گفت : از على بپرهيز و نيزه‌ات را هر جاى ديگر كه مى خواهى به كار بگير . عمرو عاص پيش حريث آمد و گفت : اى حريث به خدا سوگند اگر تو قرشى بودى معاويه براى تو
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 99 | ابن أبي الحديد / محمود مهدوى دامغانى