تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 98

مساهمون:

ص٩٨
نصر گويد : سويد بن قيس بن يزيد ارحبى از لشكر معاويه بيرون آمد و هماورد خواست از لشكر عراق ابو العمر طه قيس بن عمرو بن عمير بن يزيد كه پسر عموى سويد بود به جنگ او رفت . نخست هيچيك ديگرى را نمى شناخت و چون نزديك شدند يكديگر را شناختند ايستادند و از يكديگر احوال پرسيدند و هر يك ديگرى را به راه خود فراخواند . ابو العمر طه گفت : ولى من سوگند به خدايى كه جز او پروردگارى نيست اگر بتوانم با همين شمشير خود بر آن خرگاه سپيد - يعنى خرگاهى كه معاويه در آن قرار داشت - ضربه خواهم زد و سپس هر يك پيش ياران خود برگشتند . نصر مى گويد : آنگاه مردى از قبيله ازد شنوءة از لشكر شام بيرون آمد و هماورد خواست . مردى از عراقيان به مبارزه او رفت و آن مرد ازدى او را كشت . اشتر به جنگ او بيرون شد و مهلتى به او نداد و او را كشت . گوينده‌يى گفت : « اين آتشى بود كه گرفتار گردباد شد و خاموش گشت » . نصر گويد : مردى از ياران على عليه السلام گفت : به خدا سوگند من بر معاويه حمله مى كنم تا او را بكشم . او سوار بر اسبى شد و چنان تازيانه زد كه اسب بر سر دست ايستاد او را چنان به تاخت در آورد كه هيچ چيز مانع آن نشد تا خود را كنار معاويه برساند . معاويه گريخت و خود را به پناهگاهى رساند و داخل آن شد ، آن مرد هم از اسب پياده شد و از پى معاويه وارد پناهگاه شد . معاويه از در ديگر بيرون رفت ، مرد نيز به تعقيب او پرداخت . معاويه از مردم با فرياد يارى خواست كه او را احاطه كردند و حائل ميان آن دو شدند . معاويه گفت : اى واى بر شما شمشيرها در مورد اين مرد كارگر نيست كه اگر چنين نمى بود كنار شما نمى رسيد سنگبارانش كنيد . و بر او چندان سنگ زدند كه در افتاد و معاويه به قرارگاه خود بازگشت . نصر گويد : مردى از ياران على عليه السلام كه كنيه‌اش ابو ايوب بود ( و او ابو ايوب انصارى نيست ) بر صف شاميان حمله كرد و برگشت ، در همان حال به مردى