مالك در آن جنگ كشته شد ، برادرش نهشل بن حرى تميمى او را با ابيات زير مرثيه گفت : « اين شب دير پاى به درازا كشيد و چون شب يلدا نمى خواهد سپرى و روشن گردد . . . » .
همچنين با ابيات زير او را مرثيه گفته است : « بر آن جوانمرد سپيد چهره و نيك روش بگرى . در آن هنگام كه بانگ برداشته بود ، نه پيمان شكن بود و نه ترسو . . . » .
نصر گويد : عمرو مى گفت يونس بن ابى اسحاق براى من نقل كرد و گفت : هنگامى كه در اذرح بوديم ادهم بن محرز باهلى به ما گفت : آيا كسى از شما شمر بن - ذى الجوشن را ديده است عبد الله بن كبار نهدى و سعيد بن حازى بلوى گفتند : آرى او را ديدهايم . پرسيد آيا نشانه ضربه و زخمى بر چهرهاش ديديد گفتند : آرى . گفت : به خدا سوگند آن ضربتى است كه من در جنگ صفين بر او زدهام .
نصر گويد : عمرو براى ما گفت ، كه ادهم بن محرز باهلى از ياران معاويه در آن روز به نبرد شمر بن ذى الجوشن آمد و آن دو به يكديگر ضربتى زدند . ادهم چنان شمشيرى بر پيشانى شمر زد كه تا استخوان فرو نشست ، شمر هم ضربتى به او زد ولى كارگر نيفتاد . شمر به قرارگاه خود برگشت آب نوشيد و نيزهيى به دست گرفت و به ميدان آمد و چنين مى گفت : « من هماورد آن مرد باهلى هستم با ضربه نيزه اگر خود بر اثر ضربه قبلى نميرم . . . » سپس به ادهم كه چهره او را در نظر داشت و مى شناخت حمله كرد . ادهم در مقابل او استوار ايستاد و برنگشت ، شمر بر او نيزهيى زد كه از اسب در افتاد . يارانش او را در ميانه گرفتند و از ميدان بيرون بردند . شمر برگشت و مى گفت : اين ضربه به آن ضربه .
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 97
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٩٧