ياران معاويه بود ، پيش معاويه آمد و گفت : اين كشته پسر عموى من است او را به من ببخش تا به خاكش بسپارم . معاويه گفت : آنان را به خاك نسپاريد كه شايسته آن نيستند . به خدا سوگند ما نتوانستيم عثمان را ميان ايشان به خاك سپاريم مگر پوشيده و مخفى . نعيم گفت : به خدا سوگند يا بايد به من اجازه دفن او را دهى يا تو را رها مى كنم و به آنان ملحق مى شوم . معاويه گفت : اى واى بر تو مى بينى كه بزرگان عرب را نمى توانيم به خاك بسپاريم ، آن گاه از من تقاضاى دفن پسر عمويت را دارى . اگر مى خواهى به خاكش سپار يا رها كن . او رفت و پسر عموى خود را به خاك سپرد .
نصر گويد : عمرو ، از ، ابو زهير عبسى ، از نضر بن صالح نقل مى كرد كه مى گفته است : رايت قبيله غطفان عراق همراه عياش بن شريك بن حارث بن جندب بن - زيد بن خلف بن رواحه بود . از سوى شاميان مردى از خاندان ذو الكلاع به ميدان آمد و هماورد خواست . قائد بن بكير عبسى به نبرد او رفت . مرد كلاعى بر او سخت حمله كرد و او را از پا درآورد . در اين هنگام ابو مسلم عياش بن شريك بيرون آمد و به قوم خود گفت : من با اين مرد نبرد مى كنم اگر كشته شدم سالار شما اسود بن - حبيب بن جمانة بن قيس بن زهير خواهد بود و اگر او كشته شد سالار شما هرم بن - شتبر بن عمرو بن جندب خواهد بود و اگر او كشته شد سالار شما عبد الله بن ضرار از خاندان حنظلة بن رواحة خواهد بود . و سپس به سوى مرد كلاعى حركت كرد .
هرم بن شتبر خود را به او رساند و از پشت او را گرفت و گفت : تو را به پاس خويشاوندى سوگند كه به جنگ اين مرد تنومند كشيده قامت مرو . عياش به او گفت : مادر بر سوگت نشيند مگر چيزى جز مرگ است هرم گفت : مگر گريز از چيز ديگرى جز مرگ هست عياش گفت : مگر از مرگ گريز و چاره است به خدا سوگند كه او را مى كشم يا او مرا به قائد بن بكير ملحق مى سازد . عياش به هماوردى او رفت و سپرى از پوستهاى شتر داشت و چون نزديك او رسيد ديد سراپايش پوشيده از آهن است و هيچ جاى برهنه جز به اندازه بند كفشى از گردنش در فاصله ميان كلاه خود و زرهش ندارد . كلاعى بر عياش ضربتى زد كه تمام سپر او را جز يك وجب از هم دريد . عياش بر همان جاى برهنه گردنش ضربتى زد كه نخاعش را قطع كرد و او را كشت . پسر آن مرد كلاعى به خونخواهى پدر به ميدان آمد و
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 93
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٩٣