تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 91

مساهمون:

ص٩١
پيشنهاد تو را رد كردند و سوى تو آمده‌اند تا با تو جنگ كنند . آن مرد به ميدان رفت و بانگ برداشت كه : اى مردم عراق مردى به جنگ من آيد . عبد الله بن حنش از اين كار او خشمگين شد و گفت : خدايا وهب بن مسعود را هماورد او بگمار . وهب بن مسعود مردى شجاع از قبيله خثعم كوفه بود و از دوره جاهلى او را به دلاورى مى شناختند و هيچ كس با او مبارزه نمى كرد مگر آنكه وهب او را مى كشت . قضا را وهب بن مسعود به نبرد آن مرد آمد و او را كشت . آن دو قبيله به جنبش در آمدند و جنگى سخت كردند . ابو كعب به ياران خود مى گفت : اى خثعميان به مچ پاهاى آنان كه جاى خلخال است ضربه بزنيد . عبد الله بن حنش فرياد برآورد : اى ابا كعب انصاف داشته باش كه همگان قوم تو هستند . گفت : آرى به خدا سوگند و جنگ ميان ايشان شدت پيدا كرد . شمر بن - عبد الله خثعمى از خثعميان شام بر ابو كعب حمله كرد و با نيزه او را كشت و سپس در حالى كه مى گريست برگشت و مى گفت : اى ابو كعب خدايت رحمت كناد من ترا در راه فرمانبردارى از قومى كشتم كه تو خود از ايشان در خويشاوندى به من نزديكتر بودى و در نظر من از ايشان محبوب تر ، به خدا سوگند نمى دانم چه بگويم و فقط چنين گمان دارم كه شيطان ما را فريفته است و قريش هم ما را بازيچه قرار داده‌اند . راوى گويد : در اين هنگام كعب پسر ابو كعب برجست و رايت پدر خويش را در دست گرفت ولى يك چشمش چنان آسيب ديد كه از چشمخانه بيرون آمد و او بر زمين افتاد . شريح بن مالك خثعمى رايت را به دست گرفت و آن قوم كنار آن چندان جنگ كردند كه حدود هشتاد مرد از ايشان و بر همين شمار از خثعم شام كشته شدند ، آنگاه شريح بن مالك رايت را به كعب بن ابى كعب سپرد . نصر گويد : عمرو ، از قول عبد السلام بن عبد الله بن جابر براى ما نقل كرد كه پرچم قبيله بجيله عراق در صفين در دست فردى از خاندان احمس كه ابو شداد قيس بن مكشوح بن هلال بن حارث بن عوف بن عامر بن على بن اسلم بن احمس بن - غوث بن انمار بود قرار داشت و چنين بود كه مردم بجيله به او گفتند : پرچم ما را در