پس همان حجّت كه روى اتّباع و طاعت است * اولويّت را بهين بّرهان و نيكو ساخت است
يا ابن ابو سفيان : آيا پنداشتى كه من بخلفاى سهگانه ، حسد ورزيدم ؟
و راه ظلم در نور ديدم ؟
9 يا ابن بوسفيان به زعم خود گمان كردى كه كن * رشك دارم در دل و سينه به رغم آن سه تن
ظلم كردم در گمان تو اگر باشد درست * پرسش و اخذى ندارد مر ترا اين ظنّ سست
تا كسى معذور گردد در همين مضمون چرا ؟ * چون ترا ربطى ندارد ، نسبت اين ماجرا
( شاعر معروف ما اين گونه فرموده ( ذويب ) * اى مخنّث دور شو ، يارم ندارد هيچ عيب )
شعر ذويب و عيّر الواشون « 1 » انّى احبّها و تلك شكاة « 2 » ظاهر عنك عارها : بدگويان و درغگويان عيب گرفتند معشوقم را كه من دوستش دارم : و آن گناهى است اى معشوق ، كه ننگ و رنگ آن از دامان پاك تو دور است .
و گفتى كه مرا همچون جمل ، افسار زدند و جهت بيعت بسوى مسجدم كشيدند
10 با جسارت بر من آن گفتى كه روزى چون جمل * سوى بيعت ميكشند آنسان كه هر كس را اجل
مينمايم از ته دل ، بر خدا سوگند ياد * خواستى توهين كنى ، وصفم نمودى مستزاد
خواستى رسوا نمائى ليك خود رسوا شدى * ( مفتضحتر از تمام خلق اين دنيا شدى )
( چون در اين مطلب ، حقائق را هوايدا ساختى * وجههء خود را بمظلوميت من باختى )
( طّى اقرار ، همچنين گفتى براى من كه من * بيعت آوردم ولى روى كراهت بر سه تن )
( چون شما را شور و اجماع بر تعّدى تكيه داشت * زين جهت من باب استقرار ، بنيانى نداشت )
( منكر اجماعتان حقّ است و آن هم با من است * اهل حقّ از احتجاج اهل باطل ايمن است
( پس تو ضمن خود سه تن را نيز رسوا ساختى * حقّ را با اين روش بر ما هويدا ساختى
هامش
( 1 ) عيّر الواشون عار و عيب دانستند بدگويان
( 2 ) شكاة گناه