1 هر چه از روزى كه بر آن مىتوانيم اكتفاء * بس بود در زندگانى ثروت اندوزى چرا
بهتر اين كه گرد افزونى نگرديم اينقدر * وقت را در خدمت مردم گذاريم اى پدر
( تا بريم اى دوستان در راه ايزد رنج را * بلكه دريابيم جانا از سعادت گنج را )
عالمى گفتا مرا ( ناهى ) قناعت عزّت است * عزّتى كه در قبال آن هزاران نعمت است
حكمت 390 قال عليه السّلام : ( درباره زير بار زور و پستى نرفتن )
سرخ رو مردن بسى بهتر كه ذلّت بشنوى * از رجال لا رجال « 1 » ، آواى خفّت بشنوى
1 مرگ را اهل حميّت سهل گيرد بهر خويش * تا ز مردان دنى منّت پذيرد بهر خويش
2 ( آن كسى كه منّتى بر خود پذيرد از دنى * مىشمارندش جوانمردان ، ذليل و مردنى )
و ان كسى كه با كم رزق مقدّر ، ساخته * چاپلوسى را به عزّت پشت پا انداخته
3 آنكه او را قاعدا اعطا نگردد از نوال * قائما نيز همچنان چيزى نبخشند از منال
( پس نصيبت مىرسد در زندگى و روزگار * ليك ، دست از آرمان كار و كوشش بر ندار )
( مىنبايد در طلب گامى فراتر داشتن * هر حرام و شبهه را بر خود حلال انگاشتن )
( از حرام اعراض كن رزق مقدّر مىرسد * آنچه از پروردگار آيد مقرّر ، مىرسد
روزگار دو روز است ، روزى بسود و مراد تست ، همان فرصتهاى گرانقدر ، و روزى به ضرر و زيان تو ، همان گرفتاريهاى دست و پاگير
4 جز دو روز ، هرگز نخواهد بود بر تو روزگار * روزى از آن بر تو ، فرصت ، روز ديگر با تو كار
روزى از آن كه بنام تست از آن بهره ياب * روز ديگر كه از آن اوست آور صبر و تاب
هامش
( 1 ) لا رجال آنهائى كه ظاهرا مردند ولى مرد حقيقى نيستند