1 گر خدا خواهد كه دارد عبد خود را پست و خوار * بىنصيبش مىنمايد از علوم روزگار
علم ، آن باشد كه انسانرا رساند بر شعور * ورنه باشد از شئون آدمى و بخت ، دور
( آن زمان او را بناى جهل محكم مىشود * موجبات رنج و بدبختى ، فراهم مىشود )
( اين بيان ، ما را به بدبختى دليلى واضح است * پس على ما را هميشه مستشار ناصح است )
تيره بخت آنكس كه ( ناهى ) بر گناه اصرار كرد * پشت خود را با اباطيل « 1 » و كبائر بار كرد
حكمت 281 قال عليه السّلام : ( در ترغيب به سجاياى نيكو و حميده )
دوستى با مهر و ايفاى وظيفه همدم است * اى خوشا آن كس كه اقدامش در اين ره محكم است
نكتهاى فرمود ما را آن امام خوشنهاد * نكتهاى كه بر وفا و مهر بخشد ازدياد
1 روزگارى داشتم همكيش و يارى دلنواز * در ره حقّ ، از متاع دهر فانى بىنياز
دهر ، با اين طمطراق ، او را زبون و خرد بود * اين صفت ، او را به چشم من معظّم مىنمود
او ابو ذر بود گويا ، مرد تاريخ آفرين * اى خدا بر اين توانا مرد تاريخ ، آفرين
او مردى بود از رجال سرشناس عالم اسلام كه بر واقعيّت ره گشوده و حقائق را در قلب خود جاى داده بود
2 راد مردى بود از سلطان « 2 » بطن خود برون * باطنش همچون برون و ظاهرش همچون درون
آنچه مىافتاد مال و درهم اندر دست او * روى حاجت خرج مىشد كم كم اندر دست او
آنچه بر دستش نمىآمد ، نمىكرد آرزو * اكثرا خاموش بود و فارغ از هر گفت و گو
3 ور سخن مىگفت آن گه قائلين را سلطه داشت * ( صد عجب گر يك سخن بر غير ، باقى مىگذاشت )
گر سخن مىراند ، خلقى را به دورش مىنشاند * تشنگى را از قلوب جمع ، بيرون مىكشاند
هامش
( 1 ) اباطيل سخنان ياوه
( 2 ) سلطان تسلّط