( آن همان نصّ الحائق است از حقيقت آب خورد * انتها و امتياز حقّ با هم تاب خورد )
( معنى نصّ ، آخر و پايان چيزى آمده * از حقاق هم ، برترى و اولويّت سر زده )
( آن كمال و برتريّت ، وين سباق و امتياز * هر دو با هم جمع گشته كرده او را بىنياز ( دختر را )
( نصّ همان رفتار باشد كه رونده مىرود * هر پرنده هر چرنده هر دونده مىرود )
( مشى كامل بهر انسان است و حيوان نيز هم * در توان دارند هر جنبنده انسان نيز هم )
( گر بگوئى پرسشى كردم ز كارى از فلان * گر جوابت مثبت است آسوده باشى بيگمان )
پس آنجا كه از كارت نتيجه گرفتى گويا بكمال رسانيدى و نصّ حقاق كه در همين حديث است همان كمال دختر است .
( جملهء نصّ الحقاق اكمال عقل دختر است * قصد مولى در اداء حقّ از اينهم برتر است )
( آن همان اتمام خردى و بلوغ درك اوست * اين كنايه ، بر كمال او نشانى بس نيكوست )
( در زناشوئى اگر دختر چنين فرزانه گشت * ديگر از دوران خردى كاملا بيگانه گشت )
( گر به خويشان از همين اوصاف بوئى مىرسد * اولويّت ، بهر خويشان ابوئى مىرسد )
( در ره تزويج او عمّ و برادر برترند * از دگر خويشان و اقواميكه او را در برند )
و حقاق ، در اينجا از مادّه محاقّه يعنى جدال مادر با خويشان پدرى دربارهء دختر است .
( از حقاق ، اينجا نكات ديگرى هم عايد است * جملگى دور از حقيقت بر حقائق زائد است )
( آن جدال مادر است و اختلاف نابجاست * با اخو و عمّ دختر كه اساسا نارواست )
( آن بايشان برترى جويد كه او را مادرم * دخترم را در چنين امر لزومى ، برترم )
( پس برادر نيز پندارد ، حقيق « 1 » و برتر است * پس عمو نيز ادّعا دارد كه عمّ دختر است )
( از كشاكش ، مطلبى حاصل نگردد در ميان * پس بمانند ، آنچه قبلا بود آيد بر ميان )
هامش
( 1 ) حقيق سزاوار