تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نهج البلاغه ( منظوم بر اساس نسخه فيض الاسلام ) ( فارسى ) — صفحة 407

مساهمون:

ص٤٠٧
گر جز اين پند رسا ، پندى و اندرزى نبود * تا قيامت بهر انسانها كفايت مىنمود بهر بينايان عبرت خواه ، و نسل پندگير * از ره انديشه باشد ، دل پسند و دلپذير اهل حالى ( ناهيا ) دانى كه اهل درد كيست * حاجت درد آشنا را آشنا داند كه چيست

حكمت 143 قال عليه السّلام : ( دربارهء پايان هر كس )

هر كجا كه ظلمت افغان كرد نور شمع نيست * واژهء تلخى و شيرينى بيك جا جمع نيست 1 هر كسى را لا جرم پايان كارى پيش روست * يا شقاوت يا سعادت آن بد است و اين نكوست ( گر نكو باشد ، نصيب او شراب من رحيق « 1 » * ورنه بر قوم ستم پرداز ليس من شفيق گر امين باشد ، دهند او را حيات حلوة « 2 » * ورنه خواهد ديد در پايان ممات مرّة « 3 » ( ناهيا ) بر خيز و از تلخى به شيرينى گريز * گرنه رسوا مىشود در دادگاه رستخيز

حكمت 144 قال عليه السّلام : ( در اينكه هر چيز نيست نمىشود )

كرد مولى طىّ گفتارى به دنيا اين خطاب * گوش جان آماده كن ، بر اين خطابه‌اى جناب 1 بهر هر پيشامدى بر گشتگاهى نيز هست * ( بهر هر بالا رونده پرتگاهى نيز هست ) آنچه بر گردد چنان باشد كه گويا آن نبود * ( مثل تلخى و خوشى و رنج و عيش و ضرّ و سود )
هامش
( 1 ) من رحيق از صافى شراب طهور بهشتى ( 2 ) حيات حلوة شيرين و شيرينى ( 3 ) مرّة تلخ و تلخى