مانند پيچيدن مار گزيده و مىگريست مانند گريستن زن فرزند مرده و چنين مىفرمود :
اى دنيا ، اى دنيا ، از من بگذر آيا خود را براى فريبكارى به من مىنمايانى يا به من اشتياق دارى .
شكوهء مولى در اين گفتار از دنياستى * آن چنان دنيا كه از آن ، فتنهها برخاستى
گفت يا دنيا ، ايا دنيا ز من بگذر كه من * فارغم از اينكه از مهرت بپوشم پيرهن
لعبت خود را برايم مىنمائى دمبدم * ليك سوى خود نخواهى ديد از من يكقدم
با فريب خود مرا مهر و محبت مىكنى * در نهان امّا بسوى خويش دعوت مىكنى
اى دغل دست فريبت دامن من كى رسد ؟ * آرزوهاى تو موهوم است و غرقى در حسد
ديگرى را از ره نيرنگ آور بر كمند * ( من ترا هرگز نخواهم شد اسير و پايبند )
من به استغناى ذاتى از تو هستم بىنياز * رو ز من بر دار و فرد ديگرى را دل نواز
2 من طلاقت دادم اى دنيا ثلاث مرّة * بين ما موضوع فصل است و نشايد رجعة
عيش تو مخدوش و عمرت بىدوام و كوته است * ( هر كه دامان ترا گيرد ذليل و گمره است )
همّت تو اندك است و آرزويت پست و خوار * عاقل و دانا نخواهد كرد بر تو افتخار
3 وا اسف از قلّت زاد و مسيرى بس دراز * دورى راه سفر ، تشديد و بحران در نياز
سختى راه ورود و تنگى گودال قبر * گرمى ميدان برزخ ، سلب طاقت ، قطع صبر
معاويه بعد از شنيدن اين حقائق بگريست و گفت :
( رحمت ايزد به او باد او چنين بود اى ضرار * راه دنيا دوستى هرگز نپيمود اى ضرار )
( در فراق او چگونه تاب دارى اى ضرار * چونشده حال تو با اين بىقرارى اى ضرار )
( گفت در هجران او دارم دو چشم اشكبار * چون زنى كه طفل او را سر برندش در كنار )
( ناهيا ) آنچه شنيدى ماجراى عشق بود * ارمغانى پر بها ، از ماوراى عشق بود