در عشق ببايد قدم صدق نهادن * بر عاشق دلباخته تزوير روا نيست
گريار حقيقى زدرش راند يقين دان * كاز باب دگر بهر تو امّيد و رجا نيست
گر از ره تسليم شوى پيرو سالك * ديگر پس از اين دار فنا بر تو فنا نيست
اى دل غرض از پيروى از سالك و مرشد * جز مصلحت مكتب و تحصيل بقا نيست
گر مرشد ما روز ، بگفتا كه شب است اين * بايسست بگوئيم كه آنك مه و پروين
( ناهى ) چه كسى در دو جهان كامروا شد * جز اينكه ز مرشد ادب آموخت در اين دين
پايان خطبهء 14