تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نهج البلاغه ( منظوم بر اساس نسخه فيض الاسلام ) ( فارسى ) — صفحة 800

مساهمون:

ص٨٠٠
پندهايش را نيوشيدن - خلاف اعتبار * از چراغش روشنى جستن نقيض « 1 » انتظار پس بكالاى به ظاهر چشمگيرش دل مبند * تا نباشى روز پر غوغاى فردا مستمند چونكه ابرش فاقد باران و گفتارش دروغ * ثروتش غارت شده شمع و چراغش بىفروغ
( دنيا فريبنده است و عقلهاى هوشيار و وجدانهاى تيزكار را هيهات . . . )
( 8 ) پس همين دنيايتان در چشم مرد هوشمند * بىشباهت نيست بر آن زن كه دارد نوشخند آن زنى كه روى بر مردان نمايد در نظر * ليك بر گرداند و هرگز نيايد بر نظر يا چو آن اسب چموشى « 2 » كه نمايد سركشى * وانگهى كه خواستى پادر ركابش دركشى از دروغ و مكر دنيا وارهيدن مشكل است * از دم تيغ و سر دامش جهيدن مشكل است هيچ كس بر آن مسلط نيست هرگز در ستيز * غير از اينكه از جفايش داغدار و اشكريز منحرف از راه حقّ و منصرف از راه راست * ناسپاسى كه هميشه كجمدار و بىوفاست ( اهل خود را بر نمىدارد به اوج آخرين * جز كه پرتابش نمايد از بلندى بر زمين ) در قبال غدر اين دنيا زبان بوتراب * مىفشاند دانه‌هاى درّ احمر ، در خطاب ( 9 ) مىپذيرد هر دم از حالى به حالى انتقال * در گذرگاه زمانه نيست خالى از زوال جاى پايش غير ثابت اعتبارش ناصحيح * رنج و دردش جا گرفته در دل اندر مستريح « 3 » سعى آن لهو است و شوخى اعتلايش استفال * دار آن جاى كدورت جاى نقل و انتقال فطرت بالذّات آن تاراج و غارت كردن است * ( عاريت‌ها را پياپى سوى مسلخ بردن است ) اهل ان آسوده از رنج و مرارت نيستند * هر زمان در نوبت مرگ و تباهى ايستند رانده مىگردند يك يك در قبال رفتگان * ( در لحاف گور تنگ دار غربت خفتگان ) راه‌هايش نامشخّص راهيانش مغترب « 4 » * مقبلانش بىسعادت ساكنانش مضطرب
هامش
( 1 ) ضدّ ( 2 ) سركش ( 3 ) راحت طلب ( 4 ) غريب گشته