با سببها خوشتن مستور كرده از عيون * ليك اشياء را همى بيند برون و اندرون
( 7 ) بهر او جارى نگردد جابجائى يا سكون * كى شود جارى برايش آنچه دارد در شئون « 1 »
گر چنين باشد بذاتش غير پيدا مىشود * در وجود كنه ، جزئيّت هويدا مىشود
پس در اين صورت هر آنچه خلق كرده نو پديد * با همين كيفيّت آيد در وجود او پديد
معنى « 2 » او امتناع ورزد ز جاويدانيش * ( كاهش و تقليل يابد رتبت يزدانيش )
( 8 ) ابتداء و انتهاء گيرد مقام كردگار * مىشود آثار مخلوقات در وى آشكار
پس چنين حالت ، دليل نقص واجب « 3 » مىشود * در نتيجه بر فنا و محو موجب مىشود
بهر واجب نقطهء ختم و نهايت بس محال * ضمن آنكه جمله اشياء را ببخشيد اعتدال
در جمال كلّ معلولات آرم « 4 » خالق است * جملهء اشياء ، از او مشتقّ و بر او لاحق است
اشتقاق چيزها ، از او نكاهد هيچ چيز * همچنان او را نيفزود التحاق چيز ، نيز
آن خداوندى كه در تحت الشعاع غير نيست * آنچه تأثيرش به اغيار است در او منتفى است
باز هم ، فرازهائى از بيانات گهربار على ( ع ) عليه السلام آن امام همام در عظمت خداوند لا ينام .
( 9 ) پس تحوّل در وجود پاك آن معبود نيست * هستى او در مكان و در زمان محدود نيست
غيبت و پنهان شدن با او نباشد سازگار * ( خالق عصر و زمان است و مكان و روزگار
او نزاده تا شود زائيده و مولود كس * همچو زائيده نگشته تا شود محدود و بس
هر كه فرزند آورد معلول غير است همچنان * و آنكه مولود است محدود است همچون در مكان
ذات او از آن بسى برتر كه فرزند آورد * لعبتان نار پستانرا بپيوند آورد
هامش
( 1 ) جمعشان در حالت خلاقيّت
( 2 ) حقيقت
( 3 ) واجب الوجود خدا
( 4 ) نشان