ز ابتداى خود سبق بردهست و سابق بر ازل * همچنان كرده وجود او عدم را مضمحل
( 4 ) با وجود فهم و احساسات و اداركات ما * مىشود روشن كه در او درك و احساسات ( لا )
و ز وجود خلف و ضدّيّت كه بين كارهاست * بر ملا گردد كه با او خلف و ضدّيّت خطاست
وز وجود اينكه اشياء را بهم كرده قرين * مىشويم آگه كه با او نيست يار و هم نشين
در حقيقت اختيار علم ( كن ) در دست اوست * علم انسان در پى آثار ، حين جستجو است
( اشياء نقيض را بقدرت آفريده و با هم انس داده است )
( 5 ) نور و ظلمت را وجود آورده ضدّ يكديگر * سردى و گرمى ز هم مهجور و همچون خشك و تر
بر خلاف همديگر كرده ، نهان و اشكار * ( اين بود در عالم خلقت مراد كردگار
بين اشياء نقيضى هم رفاقت داده است * چون عناصر كه بهم تركيب و الفت داده است
آنچه مهجورند از هم كرده با هم همنشين * ضدّ قانون تباين روح با جسم ، هم قرين
مىكند نزديك هم دلهاى از هم دور را * ضدّ آئين تباعد الفت دل با هوى
و آنچه مألوفند با هم ، قالب تن باروان * ضدّ قانون قرابت مىكند از هم دوان
( 6 ) او كه خود بر حيطهء توصيف و امكان فائق است * واحديكه دوّمى از او بعيد و زاهق « 1 » است
اينكه اسباب جهان در قاب ، محدودند چند * همچنين آلات ، بر مانند اشارت مىكنند
جملهء آلات را با كلمهء ( لولا ) « 2 » و ( قد ) « 3 » * منع كرد از جاودانى و تكامل تا ابد
همچنين با كلمهء ( منذ ) « 4 » از قديمى باز داشت * ( سرنوشت جسم و امكانرا بدينسان بر نگاشت
پس تجلّى مىكند او با سببها بر عقول * بر مشاعر « 5 » ، معرفت ، اين گونه افتد در قبول
هامش
( 1 ) محو
( 2 ) براى ربط امتناع جملهء ثانى به اوّل . ( در مورد غير خدا به كار مىرود )
( 3 ) اگر بمضارع داخل شود تقليل مىيابد . ( در مورد غير خدا به كار مىرود )
( 4 ) براى ابتداء زمان است . ( در مورد غير خدا به كار مىرود درّاكهها )
( 5 ) . .