( نازنينان دل آرارا بيغما برده است * ماهرويان فريبا را برغبت خورده است )
( ارجمندان جهان و صاحبان زور و مال * جمله در چنگال قهرش مضمحلّ و پايمال )
( مترفين ناز پرور مسرفين بوالهوس * مبتلايانند در زندان بطنش بيش و بس )
مست نعمتهاى حق بودند و از حق آنچنان * طفره رفتند و ندانستند ارزش بهر آن
آن عزيزيكه به خود مىكرد ناز و افتخار * اى دريغا مشت خاكى گشته اندر خاكسار
گر غبار غم به روى نازنينش مىنشست * بىدرنگش با سرورى و نشاطى مىگسست
دست بر اعمال بيهوده همى زد تا مگر * غصهء موجود را از خود نمايد دور تر
( آگاه باشيد كه چپ نگاهاى مرگ هميشه بسوى ماست )
( 13 ) خنده مىكردند بر هم دهر بر او - او بدهر * خندهء او روى غفلت خنده اين روى قهر
رفته رفته گردش دوران قواى او زدود * مرگ تا وانگر نگاه چپ بر روى او گشود
آشنا شد با غم ويرانگر و ناآشنا * گشت دامنگير همّ و غصّهء بىانتهاد
ضعف و سستى آخر آمد در وجودش بر وجود * در چنين حالى نكرد احساس مرگى در وجود
( 14 ) طبق فتواى پزشكان معالج ، باز هم * شد پناهنده به صد دارو و درمان بيش و كم
مثل تسكين حرارت بر برودت همچنان * بسط و تحريك برودت بر حرارت طىّ آن
داروى سردى دماى درد گرمى را نبرد * مىنگو داروى گرمى درد سردى را سترد
داروى سردى بگرمى داد شدّ و ازديار * همچو گرمى درد سردى را بتندى بسط داد
اين طبايع بر مزاج او نبخشيد اعتدال * داد حالش را زو سعت سوى تنگى انتقال
( آنجا كه طبايع تندخو با طبيعت انسان سازگار نيست طبيب حاذق را چه گناه است )
( 15 ) تا طبيبش سست گرديد و پرستار همچو او * اهل و فرزندش فرو ماند از بيان درد او