( فاعتبروا يا اولو الابصار - صاحبان ديده بايد عبرت بگيرند )
( 11 ) گر دو چشم عقل و انديشه بدين جا واكنى * از سر اسرار ايشان پردهها را واكنى
گوششان نقصان پذيرفته همانا از هوامّ * كر شده آفت گرفته اوفتاده از دوام
چشمهاى صاف ايشان سرمه كرده از تراب * مردمك را بين همانا خورده اندر كاسه تاب
از خرابى بس فرو رفته گرفته انخساف « 1 » * زندگان را نيست شايسته ز عبرت انصراف
آن زبانهائيكه در گفتار تند و تيز بود * ذرّه ذرّه مور و ذيرو حان كوچك در ربود
قلبهاى گرم و بيدار ، اندرون سينهها * خفتهاند و بىخبر از شنبهها - آدينهها
روى هر عضوى نشسته از تباهى پوششى * رنگ و بوى بد گرفته گونههاى مهوشى
سهل گرديده ره آفت بسوى جانها * پژمريده بر ملا ، پوسيده دست و رانها
بسكه تسلميند جانها در هجوم هر بلا * دست مانع كو نمايد دفع ضرّ و ابتلاء
آلت دفعى ندارند ويدان يارمند * يا كه قلب آشنا بر غم نمايد ناله چند
قلب را بينى پر از اندوه و درد و اضطراب * چشم را بينى كه مشحون و لباب از تراب
زين فضيحت حالتى باشد به ايشان هر زمان * بر نمىگردد به حال اوليّه هرگز آن
رنج دامنگير و درد مستدام و بىامان * با چنين موجود بيچاره قرين و توأمان
كاروان مرگ ( ناهى ) صف كشيده پشت سر * رهسپارانند بر كوى خموشان سر بسر
لبهاى لعلين و گونهها رنگين ، قدّهاى رعنا و اندامهاى زيبا ، طرّههاى مشكى و ابروهاى كمانى ، خلاصه سيمنتنان و لاله رويان اغذيهء خاكند و مأكولات اين مغاك .
( 12 ) اين زمين تشنه بس خورده ز خون مهوشان * گونهء سيمينتنان و چشم و گوش دلكشان
( لعبتان نار پستان را ربوده هر چه بيش * نار پستانان زيبا را كشيده كام خويش )
هامش
( 1 ) فرو رفتگى و خسوف