خطبهء 210 در مورد مؤمن حقيقى و عارف
بحر بىپايان تقوى ، درّ و گوهر پروريد * سينه اندر ، روى دل ياقوت احمر پروريد
اين گرامى گوهر و ياقوت احمر چيستند * گر بخلقت آبرو هستند اينان كيستند
اين دو گوهر مؤمن است عارف درد آشنا * ما بتوصيف يكى داريم اينجا اكتفاء
( 1 ) در حقيقت ، عقل خود را پايدار و زنده كرد * خويش را بر جوّ دل تابنده كرد و بنده كرد
در رياضت بر ظفر افزود ضدّ كجروى * نفس را بر جا نشاند و كرد در تن منزوى
تن به كار آورد و جانرا كرد حاوى بهر آن * بر روان افزود و از تن گشت كم كم ناتوان
تا دل او نرم گشت و قيل و گفتارش متين * بر روانش روشنى داد آشكارا نور دين
برق لامع در وجودش زنده گشت و ره گشود * جلوههاى تابناكى كرد او را رهنمود
( عروج معنوى پارسا ، در جوّ لا يتناهى الوهيّت )
( 2 ) تا نشان دادش سبيل و بابهاى راه راست * طىّ آن نور و ضياء ، دانست ، شاهد در كجاست
بابهاى پارسائى و صلاح و بندگى * برد او را تا اقامتگاه خلد زندگى
بر قرارش ساخت در جاى امين و استوار * كرد آن را در مقام خود قويم و پايدار
اينهمه فضل و مزيّت حاصل آمد از ادب * آنزمان كه لطف و توفيق الهى شد سبب
( ناهيا ) انديشه كن از خود بر انداز اين هوس * جاى عنقا نيست چون پرواز گاهى بر مگس
پايان خطبهء 210