( 40 ) حال آنكه پيش او بودند قوم و اقربا * يار و انصار و احبّاء و گرامى اصدقا « 1 »
همسر و فرزند و خواهر خويش و عمّات و اخا * دائى و داماد و خاله بنت و امّ بىنوا
دوستان دور و نزديك و ابوى مهربان * جمله مىگفتند ضمن گريه آه و واى امان
قصد آنها در فراق او فغان افكندن است * ليك او در سكرت و بىهوشى جان كندن است
درد و اندوه فراوان مبتلايش كرده است * رنج جانكاه جدائى بىنوايش كرده است
خيّاط اجل كفن او را بريد و بر تن او پوشانيد . و دست قضا از تخت حيات بر تختهء تابوت نشانيد . و مركب وداع از دار قربت به ديار غربت كشانيد .
( 41 ) سبزهء عمرش ز باغ زندگانى چيده شد * پيكر او پيش خويشان ، بر كفن پيچيده شد
تا برون كردند بر تدفين زدار قربتش * سوى هامون خموشان ، بر ديار غربتش
حال آنكه مضطر است و زار و بر تابوت سوار * مىبرند اقوام و خويشان و عزيزان بر مزار
لشكر مرگ و اجل يكباره بر وى تاختند * بىدريغ و بىامان تكليف او را ساختند
قوم و خويش و اقربا ، او را به مرقد مىبرند * دستهاى در ميمنند و دستهاى در ميسرند
مىبرند آنجا كه ديگر بر نخواهد گشت باز * تا به روزى كه درفش « 2 » حشر گيرد اهتزاز
( مىبرند آن جا كه قبر است و ديار بىكسى است * جاى تاريك و محلّ تنگ و دار بىكسى است )
مىبرند آنجا كه ممنوع است ديد و بازديد * اطّلاعى نيست كس را از وعيد و از نويد
مىبرند آنجا كه سقفش سنگ و فرشش تربت است * صحبت از ايناس « 3 » و الفت نيست جاى غربت است
مىبرند آنجا كه با دنيا ندارد ارتباط * نيست امكانى به استيناس و بزم انبساط
مىبرند آنجا كه آوائى نيايد گوش او * هيچ چيزى را نخواهد ديد ، منكر يا نكو
مىبرند آنجا كه عرض و ارتفاعش يك وجب * مكث خواهد داشت آنجا تا قيامت روز و شب
هامش
( 1 ) دووستان عزيز
( 2 ) پرچم
( 3 ) انس گرفتن