زمانى به درك مىافتد .
( 37 ) پس عطا فرمود او را قلب و مغز و عقل و هوش * چشم بينا و زبان و قوّهء ادراك و گوش
تا سخن گويد ، ببيند ، درك نيك و بد كند * ( آنچه مىخواهد ، نمىخواهد ، قبول و رد كند )
از جهان عبرت كند بر حق نمايد اعتماد * ( از ره عبرت به عقل خود ببخشد ازدياد )
( بر خدا عصيان نورزد ، در نوردد راه حقّ * تا مبادا بر عذاب سخت گردد مستحقّ )
تا بحدّ اعتدال افتاد و ريشش بر دميد * ( چون كبوتر در دل كهسار و هامون برچميد )
از ره بالندگى افزود هر دم بر سرور * تا كه او را چيره شد بر دل ، سپاهى از غرور
عاقبت با گمرهى كرد از طريق حق فرار * نفس عصيان پيشهاش افتاد بيرون از مهار
گشت بازيچه سرشت سرنوشتش در هوس * ثبت شد نامش بديوان ضلالت بلهوس
سعى كافى دارد آنجا كه بيابد كام دل * هر خوشى را مىكند با ميل ، بر دل منتقل
( 38 ) در گمانش نيست كز رخ دادهاى اين جهان * روزى از راه قضا گردد بسوى او روان
او ندارد باكى از الحاد و خوفى از گناه * چون غريق بحر جهل است و اسير اشتباه
پس زنادانى و غفلت كامى از دنيا نبرد * عمر در لذّت بسر برد و به گمراهى بمرد
عمر اندك را بنادانى به پايان برد و رفت * اى دريغ از اينكه آخر در جهالت مرد و رفت
در ازاء نعمت افزون كه ايزد داده بود * منّت شكر و سپاسش از زبان افتاده بود
واجبات شرع را انداخت كنج انزوا * بر فرائض پشت پا زد ، پشت پا زد ، پشت پا
دهمته فجعات المنيّة فى غبّر جماحه . . . آنجا كه تند باد عصيان و سركشى و ظلمات هواپرستى نزديك شد غصّه و اندوه مرگ بسويش بشتافت و او را دريافت .
انتهاى سركشى و در ختام ابتهاج * مرگ با افزونى از غم كرد با او احتجاج
رنج مىداد و عذاب ، اسقام سخت و مهلكه * دردهائى چون تب و سردرد و مثل ذلك
شب به پايان برد با درد شديد و جانگزا * روز را همچون به صد رنج و فلاكت بر مسا