نور تابان است امّا زود آفل « 1 » مىشود * ظلّ ممدود است ليكن محو و زائل مىشود
تكيه بر آن كردن و خاطر به آن پيراستن * نيست غير از خود تبه سازى و از جان كاستن
حتّى اذا آنس نافرها . . . اگر كسى كه روى عقل از دنيا دورى مىكرد با ان انس گيرد . . .
( 7 ) آنكه او را دورى از دنيا زروى عقل بود * يا جفايش را همى دانست و نفرت مىنمود
آن زمانيكه به دنيا از دل اطمينان نمود * سوى او چون اشتر سركش لگدها بر گشود
پس كسى كه بر چنين دنياى غادر دل نهد * با تمام تندخوئى بر زمينش مىزند
با حبال دامهاى خود شكارش مىكند * ( با كمان و تير و پيكان تار و مارش مىكند )
افكند بر گردن او ريسمان مرگ را * بر زمين ريزد ز سرو عمر شاخ و برگ را
مىفرستند يكسره بر خوابگاه تنگ گور * ( مىدهد هر مرد را پيوند با اهل قبور )
مىبرد بر مرجعى كه هر كسى را مىبرند * جايگاهى كه خدا را جمله اندر محضرند
مىكشد آنجا كه ما بين دو عالم برزخ است * ( در پى آن جايگاهى چون بهشت و دوزخ است )
تا ببيند حاصل اعمال خود را نيك و بد * يا به تعبير دگر آنچه زدنيا مىبرد
اخلاف از پى مىآيند و جاى اسلاف را مىگيرند و مرگ همچنان بر رخسار آنها گرد نابودى مىافشاند و از تباه كردن عمر ايشان لحظهاى باز نمىماند .
( 8 ) همچنين است از قديم آهنگ دنيا با سلف * اين چنين خواهد شد آخر قاهرانه با خلف
فوج اخلاف از پى اسلاف آيد دمبدم * مرگ هم از قلع و قمع ، بارى نايستد يكقدم
( 9 ) با سهام مرگ ، آنگه كه تصرّم « 2 » يافت امور * سير ايّام و ليالى منقضى شد در دهور
آنزمان امر نشور خلق ظاهر مىشود * مهر روز انقلاب حشر باهر مىشود
هامش
( 1 ) غروب كننده
( 2 ) بريده شدن