خطبهء 40
از سخنان آنحضرت هنگامى كه سخن خوارج نهروان را شنيد كه مىگفتند نيست حكمى مگر از جانب خدا ، پس فرمود ، كلمهء حق است ولى از آن باطل اراده شده است .
( 1 ) كلمهء توحيد را بالاسر و ما فوق نيست * نيست مسلم آنكه از توحيد او را طوق نيست
كلمهء حقّ است و امّا قوم پست و بيخرد * از چنين اصل مسلّم قصد باطل مىكند
در حقيقت ( انّه لا حكم الّا حكمه ) * ( در زمين و آسمان جاريست هر جا حكم او )
( از ره سلطه بكلّ آفرينش حاكم است * از ازل در حاكميّت پايدار و قائم است )
( اقتضاء حكم او در سازمان اين جهان * آن بود كه مردمانرا حاكمانى در ميان )
( تا ببخشند امر مردم را سهولت در بلاد * در روند سازمانى ، در معاش و در معاد )
كلمهء لا إله الّا اللّه با اين جملات نارسا و واژههاى ناهماهنگ خلاصه نمىشود ، بلكه بر ادوار زمان و اقطار زمين و آسمان تعلّق مىگيرد و افاق را در خود جاى ميدهد .
امّا خوارج كوردل بهذيان پرداختند و از آن كلمهء مباركه ، مفهوم بسيار نامطلوب ساختند و گفتند ( لا امرة الّا اللّه ) يعنى رياست مخصوص خداوند است و نداستند كه خداوند مجرى احكام دنيوى نيست .
( 2 ) ليك مجموع خوارج آن گروه بلهوس * كلمهء لا حكم را لا امرة گويند بس
جمله مىگويند امارت بين مردم با خداست * ( چونكه بر كيفيّت حاجات مردم آشناست )
حال آنكه بهر هر قومى اميرى لازم است * بر جلوگيرى زهر بيداد ميرى لازم است