( غاشيه : 21 ) و دوباره او را زد و گفت : « بگو ببينم تو كه هستى ؟ » آن شخص گفت :
« نمىدانم چه بگويم ، اگر بگويم قصه گو هستم ، مىزنى و اگر بگويم پند دهنده هستم ، باز هم مىزنى ! » عمر گفت : « بگو احمق و رياكار و حقه باز هستم . » « 1 »
او در مورد تميم دارى نيز به همين گونه منع مىكرد . زمانى كه تميم از او اجازه قصه گفتن خواست ، عمر گفت : « مىترسم مردم تو را لگد مال كنند ! » و يك بار ديگر به او گفت : « سر تو را خواهند بريد . » اما تميم پاسخ داد : « قصد خير دارم و مىخواهم ثواب ببرم . » و سرانجام خليفه به او اجازه داد و او نخستين كسى بود كه اجازه اين كار را گرفت . تميم ابتدا روزهاى جمعه و سپس روزهاى شنبه در مدينه براى مردم قصه مىگفت و پس از عمر نيز از عثمان اجازه خواست و عثمان زمان بيشترى براى اين كار به او اختصاص داد . « 2 » آرى ، يك مسيحى تازه مسلمان ، در مسجد پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ، براى مردم مسلمان از داستانهاى يهوديان مىگويد ! آيا اين يك فاجعه نيست ؟
تميم فردى بسيار ظاهر الصلاح و زاهد مسلك بود . بيهقى در كتاب خويش موسوم به دلائل النبوة بابى را به كرامات و معجزات اين مرد اختصاص داده است . « 3 » او در فضايل اين مرد سخنانى مىگويد كه جز به افسانه نمىماند .
به عنوان نمونه ، از معاوية بن حرمل چنين روايت كرده است :
وارد مدينه شدم و بدون آنكه غذايى بخورم ، سه روز در مسجد توقف كردم . پس از سه روز نزد عمر رفته ، گفتم : « پيش از آنكه مجازات شوم ، از گناه خود توبه كردم ! » پرسيد : « تو كيستى ؟ گفتم : « معاوية بن حرمل . »
گفت : « برو نزد بهترين مؤمنين و مهمان او شو ! » تميم دارى هميشه پس از نماز دست دو نفر از چپ و راست خود را مىگرفت و به خانه مىبرد و غذا مىداد . نزد او رفتم و در كنارش نماز خواندم . او هم دست مرا
هامش
( 1 ) . تاريخ مدينه ، ج 1 ، ص 9
( 2 ) . همان ، ص 11
( 3 ) . ج 6 ، ص 80