عمر مرا نزد اسقف فرستاد . او را آوردم . عمر پرسيد : « آيا در كتاب چيزى درباره من ديدهاى ؟ » گفت : « بله . » پرسيد : « آن چيست ؟ » گفت :
« شاخ . » عمر با شلاق او را زد و گفت : « شاخ چيست ؟ » گفت : « شاخى از آهن ، محكم و قوى . » دوباره پرسيد : « پس از من چه كسى به قدرت مىرسد ؟ » گفت : خليفه صالحى كه فقط به نزديكان خودش مىرسد . »
عمر سه بار گفت : « خدا عثمان را رحمت كند ! » و پس از آن پرسيد : « پس از او چه كسى خواهد بود ؟ » گفت : « آهن زنگ زده » . « 1 » عمر گفت : « اى واى ! اى واى ! » اسقف گفت : « ولى او خليفه صالحى است و دوران خلافتش شمشير خواهد بود و خونريزى . » « 2 »
در اين روايت ، عمر از همان آغاز از آينده خودش از اسقف مىپرسيد ، گويا زمينه ذهنى قبلى در او وجود داشته است ، ولى در جريان سفرش به شام ، سخنان اسقف شام را انكار مىكرد كه حاكى از عدم زمينه قبلى در ذهن او است و به همين دليل تعجب كرده بود و همين امر مىرساند كه سفر او به شام اين باور را در ذهن او ايجاد كرده بود و حاضر كردن اسقف نيز پس از آن سفر بوده است . نكته ديگر آن است كه در اينجا اسقف از خليفه سوم نامى نبرد . اما عمر گفت : « خدا عثمان را رحمت كند ! » او از كجا مىدانست نام او عثمان است ؟ ممكن است از پيشگويان ديگر شنيده باشد كه در اين صورت ، بايد گفت مىدانست كه مراد از آهن زنگ زده نيز چه كسى است و اظهار تأسف او و « واى واى » گفتنش ، ناشى از نارضايتى او از خلافت اين شخص ، يعنى على عليه السلام است و ممكن است خود او با تصميم قبلى و قرارى كه بين ابو بكر و عثمان بود مىخواست خليفه پس از خود را عثمان قرار دهد و به همين دليل
هامش
( 1 ) . كنايه از على عليه السلام و دوران خانه نشينى آن حضرت است .
( 2 ) . سنن ابو داوود ، ج 2 ، ص 403 و تهذيب التهذيب ، ج 1 ، ص 323 و تاريخ مدينه ، ج 3 ، ص 1078 با اندكى اختلاف