پرسيد : « اسمت چيست ؟ » گفتم : « عمر بن خطاب . » گفت : « به خدا قسم تو همان صاحب ( حاكم ) ، خواهى بود ! كاغذى براى من بنويس كه اين دير و هر چه در آن است مال من باشد ! » گفتم : « چه مىگويى ! تو مرا اكرام كردى ، حالا چرا اذيت مىكنى ؟ » گفت : « يك كاغذ پاره است ، اگر تو پادشاه ما شدى كه چه بهتر و به آنچه در اين كاغذ نوشته شده است عمل مىكنى و اگر به جايى نرسيدى ، اين نوشته براى تو ضررى نخواهد داشت . » من هم برايش نوشتم . سپس برايم پول و لباس و ماده الاغى آورد و پالانى روى آن گذاشت و گفت : « سوار اين الاغ مىشوى ، به هر جا برسى ، هم تو را ميهمان مىكنند و هم به الاغ آب و علف مىدهند . پس از آنكه دوستانت را يافتى ، الاغ را بر گردان و به پشت او بزن ، خودش بر مىگردد و در راه همانطور به او آب و علف مىدهند تا به اينجا برسد . سوار حيوان شدم و دوستانم را كه در راه باز گشت به حجاز بودند پيدا كردم . سپس الاغ را بر گرداندم و با آنها برگشتم . پس از آنكه به خلافت رسيدم و وارد شام شدم ، همان راهب با همان نامه آمد .
تا او را ديدم ، شناختم و پيش خود گفتم : « از اين يكى نمىتوانم خلاص شوم ! » اينجا بود كه داستان را براى حاضران نقل كردم . سپس به راهب گفتم : « آيا مىتوانى براى مسلمانان كارى انجام دهى ؟ » گفت : « بله . »
گفتم : « ميهمانشان كن و به بيمارانشان رسيدگى كن و راهنماييشان نما ! » گفت : « چشم . » من نيز به نوشته خود عمل كردم و دير را با هر چه در آن بود به او دادم . « 1 »
اين واقعه سبب شد كه خليفه پيش از آنكه به خلافت برسد ، مسأله را جدى بگيرد ، از اين رو در موارد مختلف در مورد سرنوشت خود و آينده حكومت اسلامى از پيشگويان اهل كتاب پرسش مىكرد . مؤذن عمر بن خطاب كه « اقرع » نام دارد مىگويد :
هامش
( 1 ) . ابن جزى ، التسهيل الى علوم التنزيل ، توفي 741 ، بيروت : دار الكتب العلمية ، ج 1 ، ص 323