اين افراد ، عمر بن خطاب بود . اگر ما به پيشگوييهايى كه عالمان يهود درباره او كرده بودند توجه كنيم ، اين باور در ذهنمان قوت مىگيرد كه حركتهاى بعدى او تحت تأثير همين پيشگوييها انجام شده است ، زيرا او نسبت به پيشگويها اطمينان داشت و موفقيت خود را تضمين شده مىديد . زمانى بود كه به شام سفر كرده بود . ماجراى اين سفر را از زبان خود خليفه مىشنويم :
در يكى از بازارهاى شام ، اسقفى گردن مرا گرفت . خواستم با او درگير شوم ، اما مردم گفتند : « حريف او نمىشوى ، بيهوده تلاش نكن ! » اسقف مرا به زور داخل كنيسهاى « 1 » برد كه خاك زيادى در آنجا بود ، سپس ظرف و بيلى آورد و گفت : « تمام اين خاكها را از اينجا ببر ! » فكر مىكردم چه بايد بكنم . هنگام ظهر آن مرد باز گشت . لباس نازكى به تن داشت كه تمام بدنش معلوم بود . گفت : « هنوز هيچ كارى نكردهاى ! » و با دو دست محكم بر سرم كوبيد . به خود گفتم : « چه قدر بد بخت شدهاى عمر كه كارت به اينجا رسيده است ! » ناگهان بيل را بر داشتم و چنان بر سرش زدم كه مغزش از هم پاشيد . او را زير همان خاكها دفن كردم و گريختم . نمىدانستم كجا بروم . آن شب را تا صبح مىگشتم تا به ديرى رسيدم . در سايه ديوار دير نشسته بودم كه مردى بيرون آمد و پرسيد :
« بنده خدا ! چرا اينجا نشستهاى ؟ » گفتم : « دوستانم را گم كردهام . » گفت :
« راه را اشتباه آمدهاى . از چشمهايت معلوم است كه ترسيدهاى . » سپس مرا داخل دير برد و آب و غذايى برايم آورد . او مرتب به قد و بالاى من نگاه مىكرد تا اينكه گفت : « همه اهل كتاب مىدانند كه كسى عالمتر از من به كتاب وجود ندارد . من در تو چيزى مىبينم و آن اين است كه روزى تو بر ما پيروز خواهى شد و ما را از اينجا بيرون خواهى كرد . »
گفتم : « اين گونه كه تو مىپندارى نيست ، مگر من چه كسى هستم ؟ »
هامش
( 1 ) . ممكن است مراد خليفه از كنيسه ، كليسا باشد .