قرآن در ميان ارتشيان و سربازان اسلام در مصر مطرح نمود . عمرو عاص او را باز داشت كرد و همراه نامهاى نزد عمر بن خطاب فرستاد . مأمور ، نامه را به خليفه داد و او نامه را خوانده ، شخص مذكور را طلبيد ، سپس تركههاى تازه آورد و آن قدر او را زد كه تمام پشت او زخمى شد . پس از آنكه زخمهايش خوب شد ، دوباره با همان شدت او را زد و پس از خوب شدن ، دوباره او را احضار كرد تا بزند . در اين هنگام صبيغ ملتمسانه گفت : « اگر مىخواهى مرا بكشى ، راحت بكش و اگر مىخواهى مرا از فكر اين گونه مسائل باز دارى ، به خدا قسم فكر آن از سرم بيرون رفت ! » عمر نيز اجازه داد وى به سرزمين خودش ، بصره باز گردد و به والى آنجا ، ابو موسى اشعرى دستور داد از مجالست و معاشرت افراد با او جلوگيرى كند . ابو موسى نيز آن قدر بر او سخت گرفت كه وى توبه كرد . آن گاه ابو موسى واقعه را براى عمر نوشت و خليفه نيز مجالست با او را آزاد كرد . » « 1 » و نيز آوردهاند : « شخصى نزد عمر آمد و پرسيد : معناى آيهء الجوار الكنّس چيست ؟ » عمر با چوب دستى زد و عمامه او را انداخت و گفت : « مگر تو حرورى « 2 » هستى ؟ به خدا قسم اگر سرت را تراشيده بودى گردنت را مىزدم ! » « 3 » در روايات ديگرى نيز همين مطلب را مىخوانيم كه عمر تهديد مىكند كه اگر سوال كننده سرش را تراشيده بود ، او را مىكشت . در اين مورد ، خود عمر چنين روايت كرده است : « رسول خدا فرمودند : گروهى از مشرق ظاهر خواهند شد كه سر مىتراشند و قرآن مىخوانند ، در حالى كه قرآن از گلو و حلقوم آنان تجاوز نخواهد كرد . خوشا
هامش
القاهرة : دار الكتاب الاسلامي ، ج 5 ، ص 221 و ج 6 ، ص 206 و ياقوت الحموى ، معجم البلدان ، توفى 626 ، بيروت : احياء الثراث العربى ، ج 4 ، ص 124
( 1 ) . سنن دارمى ، ج 1 ص 54
( 2 ) . كنايه از خوارج است كه در محلى به نام « حروراء » جمع شدند و به همين دليل ، « حروريه » نام گرفتند .
( 3 ) . كنز العمّال ، ج 2 ، ص 331