عمر به صبيغ گفت : « اگر سر تراشيده بودى گردنت را مىزدم » و اين سخن ، دليل آن است كه صبيغ از خوارج نبود ، زيرا خوارج سر مىتراشيدند و چون سر نتراشيده بود ، كشته نشد . « 1 » اين گروه نيز سخت در اشتباهند و گويا از روى عمد اين نكته تاريخى را فراموش كردهاند كه خوارج ، پس از به قتل رسيدن عمرو خلافت عثمان و كشته شدن او و به خلافت رسيدن على عليه السلام و در جريان جنگ صفين پديد آمدند . پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم نيز به حوادث آن زمان اشاره كردهاند و خليفه ، با زيركى روايت رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را - بنا بر فرض درستى آن - بر صبيغ تميمى و امثال او تطبيق نمود تا دليلى بر عملكرد خود درست كند .
گروهى نيز گفتهاند : « عمل توبه كننده بايد اصلاح شود ، به طورى كه ديگر خلاف نكند ( و قبل از اينكه چنين چيزى معلوم شود ، توبه او قبول نمىشود ) ، زيرا عمر پس از زدن صبيغ دستور داد معاشرت با او ترك شود تا آنكه توبه كند و يك سال بگذرد » . « 2 » اين نيز در حالى است كه سنّيها از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم روايت كردهاند كه توبه ، گذشته را مىپوشاند و كسى كه توبه كند ، مانند كسى است كه اصلا گناه نكرده است و نيز برخى از آنها معتقدند كه در جايى كه توبه از شرك كه بزرگترين گناهان است احتياج به اصلاح عمل گذشته ندارد ، گناهان كوچكتر نيز همين طور خواهند بود . « 3 »
درباره برخى از آيات نيز شبيه مطالب فوق نقل شده است . از عبد الرحمن بن يزيد چنين روايت شده است : « شخصى درباره كلمه « و أبّا » ( عبس : 31 ) از عمر سؤال كرد . عمر نيز با تازيانه سراغ او رفت . » « 4 » و نيز روايت شده است كه وى بر روى منبر اين آيات را مىخواند :
فَأَنْبَتْنا فِيها حَبًّا وَ عِنَباً وَ قَضْباً
تا به اين آيه رسيد :
وَ فاكِهَةً وَ أَبًّا
، سپس گفت : « معناى همه ، جز كلمهء و أبّا را مىدانم ، معناى آن چيست ؟ » و آن گاه عصايش را تكان داد و گفت : « به خدا قسم اينها زحمت
هامش
( 1 ) . همان ، ج 10 ، ص 58
( 2 ) . همان ، ج 12 ، ص 80
( 3 ) . همان
( 4 ) . الدرّ المنثور ، ج 6 ، ص 317