تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 86

مساهمون:

ص٨٦
روى با تو به باختر مى آييم و هر فرمان كه به ما دهى فرمانبرداريم . على عليه السّلام فرمود : آيا همه قوم تو همچون تو معتقدند گفت : من از ايشان جز نيكى نديده‌ام و اين دست من براى بيعت از سوى ايشان به شنيدن و اطاعت كردن و نيكو پذيرفتن آماده است . على ( ع ) براى او دعاى خير كرد . نصر مى گويد : همچنين عمر بن سعد براى ما نقل كرد كه على عليه السّلام در آن هنگام براى كارگزاران خويش نامه نوشت و از آنان خواست حركت كنند و از جمله براى مخنف بن سليم چنين مرقوم داشت : سلام بر تو ، نخست همراه با تو خداوندى را كه خدايى جز او وجود ندارد ستايش مى كنم . اما بعد ، همانا جنگ و جهاد با كسى كه از حق برگردد و در خواب كورى و گمراهى خود را به عمد فرو افكند ، بر همه عارفان واجب است ، و همانا خداوند از هر كس كه رضايت او را بجويد راضى خواهد بود و بر هر كس كه از فرمان او سرپيچد خشم مى گيرد . و ما اينك تصميم گرفته‌ايم به سوى اين قوم برويم ، قومى كه ميان بندگان خدا به غير آنچه خدا نازل فرموده است عمل مى كنند و غنايم را ويژهء خود قرار داده‌اند و اجراى حدود خدا را فرو نهاده‌اند و حق را از ميان برده‌اند و فساد و تباهى را در زمين آشكار ساخته‌اند و تبهكاران را به جاى مومنان دوستان خود قرار داده‌اند و هر گاه دوستى از دوستان خداوند كارهاى آنان را زشت بشمرد او را دشمن مى دارند و از خود مى رانند و محرومش مى كنند و هر گاه ستمگرى آنان را بر ستمشان يارى مىدهد دوستش مى دارند و او را به خود نزديك و نسبت به او نيكى مى كنند . آنان اصرار بر ستم دارند و بر ستيزه هماهنگ شده‌اند و از ديرباز از حق برگشته‌اند و بر گناه ، يكديگر را يارى داده‌اند و به راستى ستمكارانند . اينك چون اين نامه من به دست تو رسيد مورد اعتمادترين ياران خود را بر منطقه حكومت خويش به جانشينى خود بگمار و خود پيش ما بيا شايد تو همراه ما با اين دشمنى كه حرام خدا را حلال مى شمرد روياروى شوى و امر به معروف و نهى از منكر كنى و بر حق هماهنگ گردى و با باطل مباينت ورزى كه ما و ترا از پاداش جهاد بى نيازى نيست . و خداوند ما را بسنده و بهترين كارگزار است . اين نامه را عبيد اللّه بن ابى رافع در سال سى و هفتم نوشت . مخنف بن سليم ، حارث بن ابى الحارث بن ربيع را بر اصفهان و سعيد بن وهب
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 86 | ابن أبي الحديد / محمود مهدوى دامغانى