تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 428

مساهمون:

ص٤٢٨
هم بر من حمله كرد ساعتى به يكديگر شمشير حواله مى كرديم . به خدا سوگند من در دليرى و گستاخى بر او بيشى نداشتم جز اينكه شمشير من از شمشير او برنده‌تر بود و من توانستم او را بكشم . به شبيب خبر رسيده كه لشكر شام كه همراه حبيب بن عبد الرحمان بودند سنگى را با خود حمل مى كنند و سوگند خورده‌اند كه نگريزند . خواست دروغ آنان را آشكار سازد . چهار اسب فراهم آورد و بر دم هر يك دو سپر بست سپس هشت تن از ياران خود و يكى از غلامان خويش به نام حيان را كه مردى شجاع و مهاجم بود برگزيد و دستور داد مشك آبى با خود بردارد و شبانه حركت كرد و به گوشه‌يى از لشكر شام وارد شد و به ياران خود دستور داد در گوشه‌هاى چهارگانه لشكر باشند و هر دو مرد اسبى را با خود داشته باشند و سپس بر آنان با شمشير ضربه‌يى بزنند و همين كه حرارت و سوزش آن در اسب اثر كرد آن را ميان لشكرگاه شاميان رم دهند . و با آنان قرار گذاشت كه پس از آن در جاى بلندى كه نزديك لشكرگاه بود جمع شوند و به آنان گفت : هر كدام نجات پيدا كرديد وعده‌گاه ما همان بلندى است . ياران او فرمان او را خوش نداشتند . پس او خود پياده شد و كارى را كه به آنان دستور داده بود با اسبها انجام دهند انجام داد و اسبها را داخل لشكرگاه شاميان رم داد و خود اندكى آنها را تعقيب كرد و تازيانه‌هاى محكم بر پشت آنان زد . اسبها در نواحى مختلف لشكرگاه به حركت درآمدند . مردم سخت پريشان شدند و به جنبش در آمدند و بر يكديگر ضربت مى زدند . حبيب بن عبد الرحمان فرياد مى كشيد : واى بر شما اين حيله و مكرى است بايستيد تا موضوع براى شما روشن شود و چنان كردند . شبيب هم كه ميان ايشان بود ايستاد تا سرانجام آرام گرفتند او هم بر اثر ضربت گرزى سست شده بود . و هنگامى كه مردم به مراكز خود برگشتند خود را از ميان انبوه مردم بيرون كشيد و به آن بلندى رساند و ديد غلامش حيان آنجاست . شبيب به او گفت : از اين مشك بر سرم آب بريز ، و چون سرش را كشيد كه حيان بر آن آب بريزد ، حيان تصميم گرفت گردنش را بزند و با خود گفت : براى خود مكرمت و شهرت و آوازه‌يى بهتر از اين نمى يابم كه در اين خلوت گردن شبيب را بزنم و اين موضوع موجب امان دادن حجاج به من نيز مىشود . ولى همين كه اين تصميم را گرفت لرزه
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 428 | ابن أبي الحديد / محمود مهدوى دامغانى