كشته بود و در واقع آنان همگى نسبت به او خونخواه بودند و چون در آن هنگام از جمله آخرين كسان بود كه مى خواست از پل عبور كند برخى از ايشان به برخى ديگر گفتند : آيا موافقيد كه پل را زير پاى او قطع كنيم و هم اكنون انتقام خونهاى خود را بگيريم گفتند : آرى كه اين راى درست است . پل را بريدند پل واژگون شد اسب شبيب ترسيد و رميد و او در آب افتاد و غرق شد .
و روايت نخست مشهورتر است . گروهى از ياران سفيان مى گويند : ما صداى خوارج را شنيديم كه مى گفتند : امير المومنين غرق شد و از رودخانه گذشتيم و سوى لشكرگاهشان رفتيم ولى آنجا هيچ نشانى از هيچ كس نبود . همانجا فرود آمديم و در جستجوى جسد شبيب بر آمديم و آن را در حالى كه زره بر تن داشت از آب بيرون كشيديم .
مردم چنين پنداشته و آوردهاند كه شكمش را دريده و قلبش را بيرون كشيدهاند .
قلبى سخت فشرده و محكم همچون سنگ بود و چون آن را بر زمين مى زدند ، به اندازه قامت انسان بر هوا مى جسته است .
و حكايت شده است كه هرگاه خبر مرگ شبيب را به مادرش مى دادند باور نمى كرد و سخن هيچ كس را در آن باره نمى پذيرفت و مكرر به او گفته بودند كه شبيب كشته شده است و نپذيرفته بود ، ولى همين كه به او گفتند : غرق شده است گريست و چون در اين باره از او توضيح خواستند ، گفت : هنگامى كه او را زاييدم در خواب ديدم آتشى از درون من سر زد كه همه آفاق را انباشته كرد و سپس در آب افتاد و خاموش شد و دانستم كه او جز با غرق شدن نابود نمى شود . اينجا پايان جلد چهارم از شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد است و به خواست خداوند جلد پنجم از پى آن خواهد آمد .
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 431
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٤٣١