يزيد سكسكى مى گويد : همان شبى كه شبيب به قصد شبيخون زدن بر ما آمد ، من همراه مردم شام بودم . آن گاه كه شب را به سر برديم حبيب بن عبد الرحمان ما را جمع كرد و به چهار بخش تقسيم كرد و براى هر بخش اميرى تعيين نمود و به ما گفت : افراد هر بخش از شما فقط جانب خود را حمايت كند و اگر افراد يك بخش كشته هم شدند نبايد گروه ديگر او را يارى دهد و به من خبر رسيده است كه خوارج به شما نزديك هستند ، خود را آماده كنيد و بجنگيد ، زيرا مورد شبيخون قرار خواهيد گرفت . گويد : ما همچنان آماده و در آرايش جنگى بوديم و شبيب همان شب آمد و بر ما شبيخون آورد . او نخست بر يكى از بخشهاى ما حمله كرد و مدتى دراز با آنان جنگ كرد و هيچيك از آنان از جاى خود تكان نخورد . سپس آن بخش را رها كرد و به بخشى ديگر روى آورد . با افراد اين بخش هم مدتى دراز جنگيد و به چيزى دست نيافت . سپس همچنان گرد ما مى گشت و بر هر يك از بخشها حمله مى آورد تا سه چهارم شب سپرى شد و او همچنان به ما چسبيده بود تا آنجا كه با خود گفتيم نمى خواهد از ما جدا شود . پس از آن شبيب از اسب پياده شد و خود و يارانش پياده با ما جنگى طولانى كردند ، به خدا سوگند دست و پا بود كه جدا مى شد و چشمها از حدقه بر مى آمد و كشتگان بسيار شدند و ما حدود سى تن از آنان را كشتيم و آنان حدود صد تن از ما كشتند .
به خدا سوگند اگر بيش از دويست مرد مى بودند ما را نابود كرده بودند . آن گاه در حالى كه ما از آنان خسته شده بوديم و از آنان كراهت داشتيم و آنان نيز از ما خسته شده بودند و كراهت داشتند از ما فاصله گرفتند . من خود ، مردى از ياران خويش را مى ديدم كه بر مردى از خوارج شمشير مى زد ولى به سبب خستگى و ناتوانى شمشيرش كارگر نمى افتاد
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 426
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٤٢٦