تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 429

مساهمون:

ص٤٢٩
بر اندام او افتاد و چون در آب ريختن تأمل كرد . شبيب به او گفت : اى واى بر تو منتظر چه هستى مشك را بشكاف . سپس گفت : آن را به من بده و گرفت و دشنه را از كنار كفش خود بيرون كشيد و مشك را سوراخ كرد و بدست حيان داد و گفت : اينك بريز و حيان بر سر او آب ريخت . پس از آن حيان مى گفت : به آن كار تصميم گرفتم ولى مرا لرزه گرفت و از آن كار ترسيدم و حال آنكه خود را هيچ گاه ترسو نمى دانستم . سپس حجاج ميان مردم اموال بسيارى پخش كرد و به همه زخميها و كسانى كه متحمل زحمت شده بودند پاداش داد و ايشان را براى مقابله با شبيب روانه كرد و به سفيان بن ابرد دستور داد آنان را با خود ببرد و فرماندهى را به او سپرد اين موضوع بر حبيب بن عبد الرحمان گران آمد و به حجاج گفت : سفيان را به جنگ مردى مى فرستى كه من جمع او را پراكنده ساخته و سوار كارانش را كشته‌ام . شبيب در كرمان اقامت داشت تا اينكه او و يارانش از خستگى بيرون آيند ، و سفيان همراه مردان به سوى او رفت . شبيب كنار كارون اهواز به رويارويى او آمد . پلى بر كارون بود كه از آن گذشت و سوى سفيان آمد و او را ديد كه با مردان فرود آمده است . سفيان ، مضاض بن صيفى را به فرماندهى سواران خود گماشت و بشر بن حيان فهرى را بر ميمنه و عمر بن هبيرة فزارى را بر ميسرهء [ لشكر ] خود گماشت . شبيب هم با سه دسته پيش آمد خودش همراه يك دسته بود و سويد در دسته دوم و قعنب در دسته سوم ، مجلل را هم براى حفظ لشكرگاه خويش همانجا باقى گذاشت . سويد كه بر ميمنه خوارج بود بر ميسره سفيان حمله آورد و قعنب كه بر ميسره خوارج بود بر ميمنة سفيان حمله كرد و شبيب خود بر سفيان حمله كرد و سپس اندكى جنگ كردند . و خوارج به جاى خود كه در آن بودند برگشتند . يزيد سكسكى كه در آن روز از ياران سفيان بوده است مى گويد : شبيب و يارانش بيش از سى بار به ما حمله كردند و از صف ما هيچ كس از جاى خود تكان نخورد . سفيان به ما گفت : به صورت پراكنده بر ايشان حمله مكنيد بلكه همه پيادگان با هم و يكباره حمله برند . و چنان كرديم و همواره بر آنان نيزه مى زديم تا آنان را كنار پل رانديم . كنار پل آنان سخت ترين جنگى را كه ممكن است براى قومى روى دهد با ما داشتند . آنگاه شبيب از اسب پياده شد و حدود صد مرد هم با او
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 429 | ابن أبي الحديد / محمود مهدوى دامغانى