تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 427

مساهمون:

ص٤٢٧
همچنين مردى از ياران خوش را مى ديدم كه نشسته جنگ مىكند و شمشير خود را به اين سو و آن سو مى زند و از خستگى و درماندگى نمى تواند برخيزد . تا آنكه شبيب سوار شد و به ياران خود كه پياده شده بودند گفت سوار شويد و با آنان به راه خود رفت و از ما منصرف شد . فروة بن لقيط خارجى - كه در همه جنگهاى شبيب همراهش بوده است - مى گويد : در آن شب همين كه شبيب بر ما خستگى نمايان و زخمهاى گران را ديد گفت : اين كه بر سر ما آمده است اگر در طلب دنيا باشيم چه سنگين و سخت است و اگر براى اطاعت خداوند باشد و رسيدن به پاداش [ آن جهانى ] چه آسان و اندك است . يارانش گفتند : اى امير المومنين راست گفتى . فروة همچنين مى گويد : خودم شنيدم كه در آن شب شبيب به سويد بن سليم مى گفت : ديروز دو تن از ايشان را كشتم كه از شجاعترين مردم بودند . شامگاه ديروز به عنوان پيشاهنگ و طليعه بيرون رفتم سه مرد از ايشان را ديدم كه وارد دهكده‌يى شدند تا چيزهاى مورد نياز خود را بخرند يكى از آنان خريد خود را انجام داد و پيش از يارانش بيرون آمد ، من هم با او حركت كردم . او به من گفت : مى بينم علوفه نخريده‌اى . گفتم : دوستانى دارم كه اين كار را براى من انجام داده‌اند . سپس از او پرسيدم : خيال مى كنى دشمن ما كجا فرود آمده است گفت : شنيده‌ام نزديك ما فرود آمده است به خدا سوگند دوست مى دارم با اين شبيب آنان روياروى شوم . گفتم : براستى اين را دوست دارى گفت : آرى به خدا سوگند . گفتم : به هوش باش كه به خدا سوگند من شبيب هستم . و همين كه شمشير را بيرون كشيدم افتاد و مرد . گفتم : برخيز و چون به او نگريستم ديدم مرده است . برگشتم با يكى ديگر از آنان رو به رو شدم كه از دهكده بيرون مى آمد ، و به من گفت : در اين ساعت كه همه به قرارگاه خود بر مى گردند تو كجا مى روى من پاسخى ندادم و رفتم ، اسب من رم كرد و شتابان تاخت ناگاه ديدم آن مرد در تعقيب من است و چون به من رسيد به سوى او برگشتم و گفتم : چه مى خواهى گفت : به خدا سوگند گمان مى كنم تو از دشمنان مايى . گفتم : آرى . گفت : در اين صورت از جاى خود تكان نمى خوريم تا من ترا بكشم يا تو مرا بكشى . من بر او حمله كردم ، او
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 427 | ابن أبي الحديد / محمود مهدوى دامغانى