بطين با آنان به جنگ پرداخت و چون بر آنان چيره نشد به شبيب پيام داد و شبيب گروهى از سواران ياران خويش را به يارى او فرستاد . آنان توانستند اسب حوشب را پى كنند و او را به گريز وادارند ولى او خويشتن را نجات داد . بطين همراه ياران خويش به سوى دارالرزق حركت كرد و شبيب هم آنجا فرود آمد و حجاج هيچ كس را به مقابله او نفرستاد . او در دورترين نقطه كوير نمكزار كوفه براى خود مسجدى ساخت و سه روز همانجا مقيم بود و حجاج هيچ كس را به مصافش نفرستاد و هيچ كس از مردم كوفه و مردم شام به جنگ با او نرفت . همسر شبيب ، غزاله نذر كرده بود در مسجد كوفه دو ركعت نماز بگزارد كه در آن سورههاى بقره و آل عمران را بخواند .
شبيب همراه زنش آمد و او نذر خود را در مسجد كوفه ادا كرد . به حجاج پيشنهاد شد كه خودش به رويارويى و جنگ با شبيب برود . او به قتيبة بن مسلم گفت : من خود به جنگ او مى روم . تو برو براى من لشكرگاهى را جستجو كن او رفت و برگشت و گفت : همه جا دشت و زمين هموار است . اى امير در پناه نام خدا و به فال فرخنده حركت كن . حجاج شخصا بيرون آمد و از جايى عبور كرد كه آنجا خاكروبه و كثافت بود . گفت : همين جا براى من فرشى بگستريد . گفتند : اينجا كثيف است . گفت : چيزى كه مرا به آن فرا مى خوانيد كثيف تر است زمين زير آن و آسمان فراز آن پاكيزه است .
حجاج همانجا درنگ كرد و يكى از بردگان خود را كه نامش ابو الورد بود و خفتانى بر تن داشت به نبرد فرستاد و گروه بسيارى از غلامان گرد او را گرفتند و گفته شد اين حجاج است . شبيب حمله كرد و او را كشت و گفت : اگر حجاج بود كه همانا مردم را از او آسوده مى كردم .
در اين هنگام حجاج به سوى او حركت كرد بر ميمنهء سپاهش ، مطرف بن ناجيه بود و بر ميسرهاش ، خالد بن عتاب بن ورقاء . حجاج با بيش از چهار هزار تن بود و به او گفتند : اى امير خود را پوشيده بدار و جاى خود را به شبيب نشان مده . يكى ديگر از بردگان حجاج خود را شبيه او ساخت و در هيئت و لباس او آشكار شد . شبيب بر او حمله كرد و با گرز بر او زد و او را كشت . گويند چون آن غلام بر زمين افتاد گفت : « آخ » . شبيب گفت : خداوند پسر مادر حجاج را بكشد
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 422
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٤٢٢