ساعتى با آنان جنگ كرد و مى گفت : هرگز چنين جنگى نديدهام و به مانندش گرفتار نشدهام كه يارى دهندگان كم باشند و گريزندگان و خوار كنندگان بسيار .
مردى از بنى تغلب كه ميان قوم خود خونى ريخته و به شبيب پيوسته بود به او گفت : گمان مى كنم اين كس كه سخن مى گويد عتاب بن ورقاء باشد و بر او حمله كرد و با نيزه او را زد . عتاب كشته در افتاد . سواران ، زهرة بن حويه را كه پيرى سالخورده بود زير دست و پا گرفتند و او با شمشير خويش جنب و جوشى مى كرد و نمى توانست بر پاى خيزد . فضل بن عامر شيبانى آمد او را كشت .
شبيب كنار جسد زهره رسيد و او را شناخت و پرسيد : چه كسى اين را كشته است فضل گفت : من او را كشتهام . شبيب گفت : اين زهرة بن حويه است [ و خطاب به جسد گفت ] همانا به خدا سوگند هر چند بر گمراهى كشته شدى ، ولى چه بسيار جنگهاى مسلمانان كه تو در آن پسنديده متحمل رنج شدى و كفايتى بزرگ نمودى و چه بسيار سواران دشمن را كه به هزيمت راندى و چه بسيار حملات شبانه كه با آن دشمن را به بيم انداختى و شهرهايى از ايشان را گشودى و با اين همه در علم خداوند چنين بود كه در حالى كشته شوى كه ياور ستمگران باشى .
در آن جنگ سران عرب كه از لشكر عراق بودند در آوردگاه كشته شدند و شبيب بر ديگر كسانى كه در لشكرگاه بودند پيروز شد و گفت : شمشير از ايشان برداريد و آنان را به بيعت با خويش فرا خواند و همگان هماندم با او بيعت كردند و او بر همه غنايمى كه در لشكرگاه بود دست يافت . و به برادرش مصاد كه در مداين بود پيام داد و پيش او آمد . شبيب دو روز در محل لشكر و آوردگاه ماند . در همين هنگام سفيان بن ابرد كلبى و حبيب بن عبد الرحمان همراه سپاهيان شام كه با آن دو بودند وارد كوفه شدند و مايهء پشتگرمى حجاج ، و او به وسيله آنان از مردم عراق بى نياز شد و خبر عتاب و لشكرش به اطلاع او رسيد . به منبر رفت و گفت : اى مردم كوفه خداوند هر كس را كه به وسيله شما بخواهد عزت يابد ، عزت نبخشد و هر كس را كه از شما يارى بخواهد ، يارى ندهد . از اينجا بيرون رويد و همراه ما در جنگ با دشمن ما حاضر نشويد و به حيرة برويد و با يهوديان و مسيحيان زندگى كنيد و نبايد همراه ما كسى بيايد مگر كسانى كه در جنگ عتاب بن ورقاء
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 420
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٤٢٠