تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 385

مساهمون:

ص٣٨٥
صالح ، شبيب با گروهى بر آنان حمله كرد و سپس به سويد فرمان داد كه او هم با گروهى ديگر حمله كرد . آنان شكست خوردند و گريختند و اسب عدى را نزد او آوردند كه سوار شد و راه خويش را گرفت و رفت . صالح بر لشكرگاه عدى و هر چه در آن بود دست يافت ، گريختگان لشكر عدى خود را به محمد بن مروان رساندند و او خشمگين شد و خالد بن جزء سلمى را خواست و او را با هزار و پانصد تن گسيل داشت و حارث بن جعونه را نيز خواست و او را هم با هزار و پانصد تن ديگر گسيل داشت و به هر دو گفت : به سوى اين گروه اندك خوارج پليد حركت كنيد و با شتاب برويد و در راه هم عجله كنيد و هر كدام شما كه پيشى بگيرد و زودتر برسد همو بر ديگرى امير خواهد بود . آن دو حركت كردند و شتابان راه مى سپردند و از صالح پرسيدند . به آنان گفته شد كه سوى « آمد » رفته است . آن دو او را تعقيب كردند و شبانه كنار « آمد » فرو آمدند و اطراف خود خندق كندند . آن دو با يكديگر آنجا رسيدند و هر يك فرمانده لشكر خود بودند . صالح ، شبيب را به جنگ حارث بن جعونه فرستاد و نيمى از ياران خود را با او همراه ساخت و خودش به جنگ خالد سلمى رفت و جنگى بسيار سخت كردند ، سخت ترين جنگى كه ممكن است قومى انجام دهد . تا آنكه شب فرا رسيد و ميان آنان جدايى افكند و هر گروه از گروه ديگر داد خويش ستده بود . يكى از ياران صالح مى گويد : هر بار كه در آن روز به آنان حمله مى كرديم پيادگان آنان با نيزه‌ها از ما استقبال مى كردند و تيراندازان ، ما را آماج تير قرار مى دادند ، سواران آنان نيز به ما حمله مى كردند . هنگام شب كه به جايگاه خويش بازگشتيم ما آنان را ناخوش مى داشتيم و ايشان ما را ، و چون بازگشتيم و نماز گزارديم و استراحتى كرديم و پاره نانى خورديم ، صالح ما را خواست و گفت : اى دوستان من چه مصلحت مى بينيد شبيب گفت : اگر ما با اين قوم كه در آن سوى خندق خود پناه و سنگر گرفته‌اند جنگ كنيم به چيز قابل توجهى از ايشان دست نخواهيم يافت . راى صواب اين است كه از كنار ايشان كوچ كنيم و برويم . صالح گفت : من هم همين عقيده را دارم و آنان همان شب از آنجا كوچ كردند و از سرزمين جزيره و موصل بيرون شدند و به « دسكره » رسيدند . چون اين خبر به حجاج رسيد حارث بن عميره را به سه هزار تن سوى آنان گسيل داشت ، كه حركت كرد . صالح هم