ايشان گسيل داشت . صالح همراه يكصد و ده تن بود ، عدى [ به محمد بن مروان ] گفت : خداوند كار امير را قرين صلاح بدارد آيا مرا فقط با پانصد سوار به مقابله كسى مى فرستى كه از بيست سال پيش تا كنون سالار خوارج است و با او مردانى هستند كه براى من نامشان را گفتهاند و از ديرباز با ما درگيرى و ستيز داشتهاند و يكى از آنان بهتر از صد سوار در پانصد نفر است . محمد بن مروان گفت : من پانصد تن ديگر بر شمار ياران تو مى افزايم و تو با هزار سوار به جنگ آنان برو .
[ عدى بن عميره ] از حران همراه هزار مرد بيرون آمد « كه گويى آنان را به سوى مرگ مى برند » . عدى ، مردى پارسا و عابد بود . چون به [ دهكده ] « دوغان » رسيد با مردم فرود آمد ، و مردى را پيش صالح بن مسرح فرستاد . آن مرد به صالح گفت : عدى مرا پيش تو فرستاده و از تو مى خواهد كه از اين شهر به روى و آهنگ شهر ديگرى كنى و با آنان به جنگ بپردازى كه من جنگ را خوش ندارم . صالح به او گفت : پيش عدى برگرد و به او بگو اگر تو با ما هم عقيدهاى كارى كن كه آن را بشناسيم و در آن صورت ما آخر شب از كنار تو كوچ خواهيم كرد و اگر بر عقيده ستمگران و پيشوايان بدكردار هستى ، ما در كار خود مى انديشيم . اگر خواستيم جنگ را با تو شروع مى كنيم و گرنه سوى ديگرى غير از تو خواهيم رفت .
آن مرد برگشت و پيام صالح را به عدى رساند . عدى به او گفت نزد صالح برگرد و به او بگو به خدا سوگند من با تو هم عقيده نيستم ولى جنگ با تو و مسلمانان ديگر غير از تو را خوش ندارم .
در اين هنگام صالح به ياران خود گفت : سوار شويد و آنان سوار شدند .
صالح آن مرد را هم پيش خود بازداشت كرد و با ياران خود حركت نمود تا به بازار دوغان رسيد و در آن هنگام عدى به نماز ظهر ايستاده بود و متوجه نبود . ناگاه سواران را ديد كه آشكار شدند . چون صالح نزديك ايشان رسيد دانست كه آنان آمادگى و آرايش جنگى ندارند و يكديگر را ندا مى دهند و به يكديگر پناه مى برند . به فرمان
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 384
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٣٨٤