از اسبها پياده شدند و اسبهاى خود را پى كردند . عمر و القضا - كه خود و يارانش پياده نشده بودند و حدود چهار صد تن بودند - بر ايشان بانگ زد : بر پشت اسبهاى خود با كرامت بميريد و اسبها را پى مكنيد . گفتند : اگر بر پشت اسبها باشيم فرار را به خاطر مى آوريم . و جنگى سخت كردند و مهلب خطاب به ياران خود بانگ برداشت : زمين را ، زمين را دريابيد . و به پسران خود گفت : ميان مردم پراكنده شويد تا شما را ببينند و خوارج نيز بانگ مى زدند : اهل و عيال از آن كسى است كه پيروز شود . پسران مهلب پايدارى كردند . يزيد مقابل ديدگان پدرش جنگى نمايان كرد كه به خوبى از عهدهء آن بر آمد و پدرش به او گفت : پسر جان من آوردگاهى مى بينيم كه در آن كسى جز صبر كننده نجات نمى يابد و از هنگامى كه جنگها را آزمودهام جنگى اين چنين بر من نگذشته است .
خوارج غلاف شمشيرهاى خود را شكستند و به جنب و جوش آمدند و هنگامى كه جوشش آنان فرو نشست عبد ربه كشته شده بود . عمرو القضا و يارانش گريختند و گروهى از خوارج امان خواستند و جنگ در حالى پايان يافت كه از خوارج چهار هزار تن كشته و زخمى و اسير شده بودند . مهلب دستور داد هر فرد زخمى را به عشيره خودش بسپرند و به لشكرگاه ايشان و آنچه در آن بود دست يافت ، و سپس به جيرفت برگشت و گفت : سپاس پروردگارى را كه ما را به آسايش و نعمت برگرداند كه آن زندگى ما ، زندگى نبود .
آن گاه مهلب گروهى را در لشكرگاه خويش ديد كه آنان را نشناخت . گفت : عادت سلاح پوشيدن چه عادت سختى است زره مرا بياوريد و چون آوردند آن را بر تن كرد و گفت : اين گروه ناشناس را بگيريد و چون آنان را نزد او بردند پرسيد : شما كيستيد گفتند : براى اينكه ترا غافلگير كنيم و بكشيم آمدهايم . فرمان داد ، آنان را كشتند .
برخى از اخبار مهلب
مهلب ، كعب بن معدان اشقرى و مرة بن بليد ازدى را نزد حجاج فرستاد و همين كه بر حجاج وارد شدند كعب پيش رفت و چنين خواند :