جمجمههاى خود را ساعتى به ما عاريه دهند . گفت : اى امير سرهاى ايشان كاسه و سبو نيست كه عاريه داده شود و گردنهاى ايشان تنه درخت خرما نيست كه دوباره جوانه بزند .
مهلب به حبيب بن اوس گفت : تو بر اين قوم حمله كن . او نيز حمله نكرد و در پاسخ اين چنين گفت : « امير هنگامى كه كار بر او دشوار شد بدون علم به من مى گويد پيش برو ، ولى اگر از تو فرمانبردارى كنم ديگر براى من زندگانى نخواهد بود و براى من جز همين يك سر سر ديگرى نيست » .
مهلب به معن بن مغيرة بن ابى صفره گفت : تو حمله كن . گفت : حمله نمى كنم مگر آنكه دختر خود ، ام مالك را به همسرى من در آورى . مهلب گفت : او را به همسرى تو درآورم . معن به خوارج حمله كرد و آنان را تار و مار كرد و ميان ايشان نيزه مى زد و چنين مى گفت : « اى كاش كسى باشد كه زندگى را با مال و ازدواجى كه پيش ماست بخرد . . . » سپس در پى حملهاى كه خوارج بر ايشان كردند مردم عقب نشستند . مهلب به پسر خويش مغيره گفت : آن امينى كه با تو بود چه كرد گفت : او كشته شد و عبيدة ثقفى هم گريخت . مهلب به يزيد گفت : عبيدة چه كرد و كجاست گفت : از هنگامى كه عقب نشينى صورت گرفت ديگر او را نديدم . آن امين ديگر به مغيره پسر مهلب گفت : تو دوست و همكار مرا كشتى . چون شامگاه فرار رسيد عبيدة ثقفى برگشت و مردى از خاندان عامر بن صعصعه چنين سرود : « اى مرد ثقفى همواره ميان ما سخنرانى و با سفارش حجاج ما را اندوهگين مى ساختى ولى همين كه مرگ خروشان به سوى ما آمد و بادهء سرخ بدون آميزه براى ما ريخت ، گريختى . . . » مهلب به آن امين ديگر گفت : سزاوار است كه امشب همراه پسرم حبيب با هزار سوار به روى و بر خوارج شبيخون بزنيد . گفت : اى امير گويا مى خواهى مرا نيز همان گونه كه دوستم را كشتى بكشى . مهلب خنديد و گفت : اختيار آن با توست .
هيچيك از دو لشكر ، خندقى حفر نكرده بودند و هر دو گروه از يكديگر حذر مى كردند با اين تفاوت كه خوراك و ساز و برگ در لشكر مهلب [ فراوان ] بود و شمار سپاهيانش به حدود سى هزار مى رسيد . چون آن شب را به صبح رساندند ،
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 371
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٣٧١