تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 360

مساهمون:

ص٣٦٠
وحدت كلمه باز گرديد . عمرو القضا - كه از خاندان سعد بن زيد مناة بن تميم بود - بيرون آمد و بانگ برداشت : اى كسانى كه عهد و پيمان را رعايت نمى كنيد آيا آماده نبرد هستيد كه مدتى است از آن جدا مانده‌ام . و سپس اين بيت را خواند : « مگر نمى بينى كه از سى شب پيش تا كنون ما در سختى هستيم و دشمنان كتاب خدا در آسايش هستند » . قوم به هيجان آمدند و برخى سوى برخى ديگر شتاب گرفتند و جنگ در گرفت و مغيرة بن مهلب در اين جنگ سخت پايدارى كرد و خود را ميان خوارج افكند نيزه‌ها از هر سو او را فرو گرفت و ضربات شمشير بر سرش فرود آمد . او كه ساعد بند آهنين داشت و دست خود را بر سر خويش نهاده بود شمشيرها كارگر واقع نمى شد و پس از اينكه از اسب بر زمين افتاد گروهى از سواركاران دلير قبيله ازد او را از آوردگاه بيرون بردند . كسى كه توانسته بود او را از اسب بر زمين بيندازد ، عبيدة بن هلال بن يشكر بن بكر بن وائل بود و او در آن روز چنين رجز مى خواند : « من پسر بهترين فرد قوم خويش هلال هستم ، پيرى كه بر آيين ابو بلال بود و تا آخرين شبها همان آيين ، آيين من خواهد بود » . مردى به مغيرة بن مهلب گفت : ما نخست بسيار تعجب كرديم كه چگونه تو بر زمين افتادى و اينك بيشتر دچار شگفتى شديم كه چگونه نجات پيدا كردى در اين هنگام مهلب به پسران خود گفت : رمه‌هاى شما در حال چرا و بدون نگهبانند آيا كسى را براى حفظ آنها گماشته‌ايد و من از حمله خوارج براى غارت آنها در امان نيستم . گفتند نه . گويد : هنوز سخن مهلب تمام نشده بود كه كسى آمد و گفت : صالح بن مخراق بر رمه‌ها غارت برده است . [ اين كار ] بر مهلب گران آمد و گفت : هر كارى را كه شخصا بررسى نكنم و عهده‌دارش نشوم تباه مىشود و آنان را نكوهش كرد . بشر بن مغيره گفت : آرام باش اگر مى خواهى كسى مانند تو ميان ما باشد ممكن نيست ، كه به خدا سوگند بهترين ما همچون بند كفش تو نخواهيم بود . مهلب گفت : اينك راه را بر آنان ببنديد . بشر بن مغيره و مدرك و مفضل دو پسر - مهلب شتابان حركت كردند . بشر زودتر به راه رسيد و ناگاه مردى سياه از خوارج را ديد كه گله‌ها را پيش انداخته و آنان را مى راند و اين رجز را مى خواند : « ما شما را با ربودن گله درمانده كرديم . آرى زخمها را يكى پس از ديگرى