تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 363

مساهمون:

ص٣٦٣
دهيد كه در پناه آن زندگى كنم و مرا نيز همچون كسى فرض كنيد كه به يارى دادن او اميدوار و يا از حرف و زبانش بيمناكيد . آنان رعايت حرمت او را داشتند و با مهلب هم دربارهء او گفتگو كردند و مهلب هم او را پاس داشت و پيوند خويشاوندى را رعايت كرد . گويد : حجاج ، كردم را به ولايت فارس گماشت و او را در حالى كه جنگ بر پا بود آنجا روانه كرد و مردى از ياران مهلب چنين سرود : « اگر كردم جنگ را ببيند چنان خواهد گريخت كه گورخر وجود شير را احساس كرده باشد » . مهلب نامه‌يى به حجاج نوشت و تقاضا كرد از خراج اصطخر و دارابجرد به نفع او چشم پوشى كند تا او بتواند مستمرى سپاهيان را بپردازد و حجاج چنان كرد . قطرى از اين جهت كه مردم اصطخر با مهلب مكاتبه مى كردند و اخبار او را براى مهلب مى نوشتند آن شهر را ويران كرد و مى خواست همين كار را به شهر فسا نيز انجام دهد ولى آزاد مرد ، پسر هيربد آن شهر را از او به صد هزار درهم خريد و قطرى آن را ويران نكرد . در اين هنگام قطرى با مهلب روياروى شد و مهلب او را شكست داد و او را مجبور به فرار به سوى كرمان كرد . مغيره پسر مهلب به فرمان پدر ، قطرى را تعقيب كرد . حجاج شمشيرى براى مهلب فرستاده و او را سوگند داده بود كه خود آن را بر دوش افكند . مهلب پس از آنكه آن را بر دوش افكنده بود در اين سفر آن را به مغيره داد و مغيره در حالى برگشت كه آن شمشير را به خون آغشته بود . مهلب شاد شد و گفت : اگر اين شمشير را به هر يك از پسرانم غير از تو مى دادم مرا چنين شاد نمى كرد و خوش نمى آمد . آنگاه به مغيره گفت : جمع آورى خراج اين دو ناحيه را بر عهده بگير و آن را از سوى من كفايت كن و رقاد را هم همراه او كرد و آن دو به جمع آورى خراج پرداختند و به لشكر هم چيزى نمى دادند . در اين مورد مردى از بنى تميم ضمن اشعارى چنين سروده است . « اگر پسر يوسف [ حجاج ] بداند كه بر ما چه آفات و گرفتاريهاى سختى رسيده است همانا كه چشمانش بر ما اشك خواهد ريخت و آنچه بتواند از فسادى و تباهى را اصلاح خواهد كرد . هان به امير بگو خدايت پاداش خير دهاد ، ما را از مغيره و رقاد خلاص كن . . . »