تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 361

مساهمون:

ص٣٦١
مى فشريم » . مفضل و مدرك هم به او رسيدند و به مردى از قبيله طى گفتند : اين مرد سياه را بگير . آن مرد طايى و بشر بن مغيره او را گرفتند و كشتند و مردى ديگر از خوارج را كه از قبيله همدان بود اسير گرفتند و گله را برگرداندند . عياش كندى مردى دلير و شجاعى بى باك بود و در آن روز سخت دليرى كرد و پس از آن به مرگ طبيعى و در بستر مرد . و مهلب مى گفت : به خدا سوگند پس از اينكه عياش در بستر مرد ، ديگر جان آدم ترسو هم خوار و زبون نخواهد بود . همچنين مهلب مى گفت : به خدا سوگند هرگز چون اين گروه نديده‌ام كه هر چه از ايشان كاسته مىشود باز بر شجاعت و پايداريشان افزوده مى گردد . حجاج دو مرد ديگر را سوى مهلب فرستاد تا او را براى جنگ برانگيزند . يكى از ايشان از قبيله كلب و ديگرى از سليم بود . مهلب به اين شعر اوس بن حجر تمثل جست كه مى گويد : « چه بسيار كسانى كه از اين حوصله و درنگ ما تعجب مى كنند و اگر جنگ او را فرو گيرد از جاى خود نمى جنبد » . مهلب به پسر خود يزيد گفت : خوارج را براى جنگ تحريك كن . و او چنان كرد و جنگ در گرفت و اين جنگ در يكى از دهكده‌هاى اصطخر روى داد . مردى از خوارج به مردى از ياران مهلب حمله كرد و چنان بر او نيزه زد كه ران آن مرد را به زين دوخت . مهلب به آن دو مرد سلمى و كلبى گفت : چگونه بايد با مردمى كه ضربه نيزه ايشان چنين است جنگ كرد يزيد پسر مهلب بر خوارج حمله برد و در اين هنگام رقاد كه از خاندان مالك بن ربيعه و از دليران لشكر مهلب بود بر اسب سياه خود از آوردگاه برگشت در حالى كه بيست و چند زخم برداشته بود كه بر آن پنبه نهاده بودند و چون يزيد حمله كرد جمع خوارج نخست پشت كردند و فقط دو سوار از آنان پشتيبانى مى كردند . يزيد به قيس خشنى كه از موالى عتيك بود گفت : چه كسى بايد با اين دو سوار جنگ كند او گفت : خودم ، و بر آن دو حمله كرد . يكى از آنان به قيس حمله آورد . قيس بر او نيزه زد و به زمينش افكند . ديگرى بر او حمله آورد . دست به گريبان شدند و هر دو بر زمين افتادند . قيس فرياد بركشيد : هر دوى ما را با هم بكشيد .