تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 344

مساهمون:

ص٣٤٤
دهد . آن مرد نيز چنين كرد . بشر به او گفت : ترا با اين كار چه كار است گفت نصيحتى بود كه براى امير و مسلمانان به ذهنم رسيد و ديگر چنين كارى نخواهم كرد . بشر شرطه و جنگجويان را به يارى مهلب فرستاد و براى كارگزار خويش در كوفه نوشت كه رايتى براى عبد الرحمان بن مخنف به فرماندهى هشت هزار تن ببندد و از هر بخش كوفه دو هزار تن انتخاب كند و آنان را به يارى مهلب بفرستد . چون نامه بشر به كار گزارش رسيد ، عبد الرحمان بن مخنف ازدى را فرا خواند و براى او رايتى بست و از هر بخش كوفه دو هزار تن انتخاب كرد . بر دو هزار تن از مردم مدينه ، بشر بن جرير بن عبد الله بجلى را گماشت و بر بخش قبايل تميم و و همدان ، محمد بن عبد الرحمان بن سعيد بن قيس همدانى و بر بخش قبيلهء كنده محمد بن اسحاق بن اشعث كندى و بر بخش قبايل اسد و مذحج ، زحر بن قيس مذحجى را گماشت . آنان نخست نزد بشر بن مروان آمدند . بشر با عبد الرحمان بن مخنف خلوت كرد و به او گفت : تو از عقيده من نسبت به خود و اعتمادى كه به تو دارم آگاهى همان گونه باش كه در مورد تو گمان بسته‌ام ، و به اين مرد مزونى [ مهلب ] بنگر و با او مخالفت كن و انديشه و كارش را تباه ساز . عبد الرحمان بن مخنف بيرون آمد و مى گفت : آنچه اين پسر بچه از من مى خواهد چه شگفت انگيز است به من دستور مىدهد شأن پيرمردى از پير مردان خانواده خود و سالارى از سروان ايشان را كوچك بشمارم . و به مهلب پيوست . خوارج همين كه احساس كردند مهلب به آنان نزديك مىشود از كناره‌هاى فرات عقب نشينى كردند و پراكنده شدند . مهلب آنان را تعقيب كرد و تا بازار اهواز عقب راند و سپس از آنجا هم آنان را بيرون راند و از پى ايشان تا رامهرمز تاخت و ايشان را از رامهرمز نيز عقب راند و آنان وارد سرزمينهاى فارس شدند . يزيد پسر مهلب در اين جنگها با آنكه بيست و يك ساله بود متحمل زحمت و ايستادگى بسيار شد و همواره پيشروى مى كرد . و چون خوارج به فارس رفتند مهلب پسرش يزيد را به جنگ ايشان روانه كرد . عبد الرحمان بن صالح به مهلب گفت : كشتن اين سگها براى تو مصلحت نيست كه به خدا سوگند اگر آنان را بكشى ناچار ترا در خانه‌ات خواهند نشاند و جنگ با اينان را طولانى كن و بدينگونه از نام آنان نان بخور [ همواره سالار اين جنگ باش ] . مهلب گفت : اين كار از وفادارى نيست . او فقط يك ماه در رامهرمز درنگ كرد كه